تبليغاتX
یادداشتهای روزانه
یادداشتهای روزانه

به نام خدا             

 و سلام

قبل از هر چيز بر خودم لازم مي دونم ولادت اخرين اختر تابناك و امام  صادق (ع) را به پيشگاه امام زمان (عج) و شما دوستان خوبم تبريك و تهنيت بگم .

امروز مي خوام از زمان بنويسم از  همين فردا !!!

فردا آغاز  ديگري است براي بهتر بودن .فردا زمان پاكي است كه هنوز به عملي سرشته نشده فردا فرصتي است براي نفس كشيدن .فردا شايد بتونيم بدي ها را با نيكي بدل كنيم . شايد بتونيم فردا خوشنام تر از ديروز باشيم .آري تا حالا به زمان فكر كرديد ؟زماني كه مي گذرد و پيشينه ي ما را رقم مي زند .زماني كه مي تواند مفيد باشد و از تو فردي اسوه بسازد تو مي توني زمان را تسخير كني تا نسل فردا تو  ديروزي را الگوي خودشون قرار بدن.تو مي توني فردا را برگ سپيدي تصور كني كه هيچ شكلي رويش كشيده نشده و اين تو هستي كه بايد اشكا ل را روي اين برگ سپيد بنگاري و چرا اين اشكال زيبا نباشد؟ پس چه بهتر است و قتي به  دفتر عمر نگاه مي كنيم افتخار را ببينيم .و بايد سعي كنيم تا فردا را نيك تر از ديروز بسازيم.

 

جز رد پاي خسته اي از چشم هايمان

در كوچه هاي سرد زمان نشاه نه اي نيست.

      

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 23:14  توسط فاطمه   | 

به نام افريننده ي جهان هستي

اوايل به خودم مي گفتم :من هر روز وبلاگم را آپ مي كنم چند روز تعطيلات را خوب پيش رفتم و تقريبا هر روز سهم كو چكي در دنياي اينترنت داشتم.فكر مي كردم همين طور ادامه مي دهم اما بعد از تعطيلات به خودم گفتم :به اين خيال باش.

بله يك برنامه برام بافتن كه هفته اي يك بار هم نتوانم به فرياد اين وبلاگ بيچاره برسم .تارو پود برنامه هم به اين شكل بود :امتحان..امتحان..امتحان.اون هم چه جور نه يكي نه دوتا بلكه سه تا :روزي سه تا امتحان تخصصي بد جوري حال ادم را مي گيره.خلاصه روز و شب را يكي كرديم و درس خونديم.به خودم گفتم :عيبي نداره بالاخره هر تلاشي ثمره ي نيكي در پي دارد.و به اين ترتيب بود كه چند وقتي هفته اي يك بار اون هم در عرض چند دقيقه اومديم توي اينترنت و جيم زديم و رفتيم كلاس هاي فوق العاده هم از اون طرف برامون دست تكون مي دادند.و تقريبا سه روز در هفته ساعت 7 صبح مي ريم مدرسه و 4 يا 5 برمي گرديم.

چند وقتي است همه ي ابروها دچار سير نزولي شده و قبض مصرفي چانه ها به صفر رسيده و اين حاكي از كم حرف شدن بچه هاست.

بله عزيزان همراه اگه مدتي دير به دير اپ شدم تعجب نكنيد.

دوستان خوبم اخيرا متوجه شدم كه چند نفري نتوانستند مطالب وبلاگ مرا كامل از اينترنت در يافت كنند .اگر شما هم مطالب را كامل در يافت نكرديد به من خبر بدين تا ببينم كجاي كار ايراد داره.در اخر تكه اي از تصنيف عارف را براتون مي نويسم .تصنيف هاي ميهني عارف ساده،صميمي و به مراتب ساده تر از غزل هاي وي است به همين دليل است كه از زمان مشروطه تا كنون با جان و روح مردم عجين شده. در قسمت هاي بعد سعي مي كنم بيشتر راجع به ادبيات بنويسم.

شكوه

گريه را به مستي بهانه كردم              

 

                

شكوه ها زدست زمانه كردم

آستين چرا از چشم بر گرفتم؟

سيل حزن به دامان روانه كردم

از چه روي چون ارغنون ننالم ؟

از جنايت اي چرخ دون ننالم؟

چون نگريم از درد و چون ننالم

دزد را چو محرم به خانه كردم

 

 

مثل هميشه تا بعد بدرود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 22:0  توسط فاطمه   | 

زنگ خورده بود و هر كس به دنبال كار خودش بود.نگاهم به تخته بود و فكر مي كردم.نازنين جلو اومد روي شانه ام زد و گفت:كجايي دختر پاشو بريم بيرون.

گفتم:نه تو يك دقيقه بشين چقدر مي خوري ؟

گفت:دست شما درد نكنه .ولي به چي داري فكر مي كني؟

گفتم:هيچي امروز مي خوام وبلاگم را اپ كنم.

به صندلي تكيه داد و گفت:شفاف سازي كن

گفتم:يه موضوع مي خوام يه موضوع كه تكراري كليشه نباشه.

بچه ها تا صداي من به گوششان خورد دسته جمعي جلو امدند.

اولي:اينكه كاري نداره .موضوع بهتر از استقلال پيدا مي شه؟دوره ي بعد هم ما قهرمانيم .استقلال زلزله محبوب هر چي دله.

دومي:ولم كن بابا توام.استقلا ل استقلال.به اين خيال باش حاضرم شرص ببندم قهرمان دور بعد ما هستيم.ا صلا در مورد پرسپوليس بنويس .حرف نداره .مي تونم پيش بيني كنم كه تعداد نظراتت به 100 برسه.

گفتم :ببينم حالا چرا گير داديد به ورزش اون هم فوتبال؟بريد سراغ يه موضوع ديگه.

سومي روبه رويم نشست و گفت:باشه عزيزم از اون اول هم من بايد نظر مي دادم .در مورد باليوود بنويس كولاك مي كنه واي فيلم هاي دلنواز هندي نظير نداره .اصلا اولين پيام را هم خودم مي دم.

چهارمي جلوتر اومد و گفت :نه بابا گوش نكني ها در مورد هاليوود بنويس واي خداي من چقدر رمانتيكه تام كروز نيكول كيدمن.من بودم ترديد نمي كردم.

بلند شدم و گفتم :شما هم با اين پيشنهاد هاتون آبروي هر چي وبلاگ نويس بود برديد.

يكي از اون عقب گفت:مگه اين پيشنهاد ها ي نقره اي چه ايرادي داره؟

گفتم:هيچ ايرادي نداره فقط اين پيشنهاد هاي به اصطلاح نقره اي  به درد متخصص هاش مي خوره نه به درد من.اصلا فعلا اپ نمي كنم تا خودم يه فكري بكنم.

بله دوستان خوبم اين بحث ها امروزه داغ داغ است استقلال ،پرسپوليس،باليوود و هاليوود تقريبا بين هر جمع جو ان و نوجواني رد و بدل مي شه  و ما هم از اين قاعده مستثنا نيستيم ولي فكر نمي كنم موضوع معقولي براي وبلاگ باشه. تا بعد بدرود.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 17:46  توسط فاطمه   | 

خانه ي دوست كجاست؟.....

در فلق بود كه پرسيد سوار

آسمان مكسي كرد

رهگذر شاخه ي نوري كه به لب داشت به تاريكي شن ها بخشيد

و به انگشت نشان دادو سپيداري و گفت :نرسيده به درخت كوچه باغيست كه از خواب خدا سبز تر است.و در ان عشق به اندازه ي پرهاي صداقت ابيست مي روي تا ته ان كوچه كه از پشت بلوغ سر به در مي ارد  . پس به سمت گل تنهايي مي پيچي دو قدم مانده به گل پاي فواره ي جاويد اساتير زما ن مي ماني و تو را ترسي شفاف فرا مي گيرد در صميميت سيال فضا خش خشي مي شنوي .كودكي مي بيني رفته از كاج بلندي بالا تاكه جوجه بردارد از لانه ي نور و از او مي پرسي خانه ي دوست كجاست؟

شعر مذكور شعري است از زنده ياد سهراب سپهري شاعري كه بدون شك او را مي شناسيد است.من  كه شعراي سهراب را خيلي  دوست دارم.گاهي اوقات فكر مي كنم كه چطور ممكنه اين همه عواطف و خلاقيت در وجود يك ادم جمع بشه كتاب خونه ي مدرسمون يه كتبي داره به نام سهراب مرغ مهاجر اين كتاب نوشته ي پريدخت سپهري خواهر مرحوم سهراب سپهري است.كه زندگي سهراب را با زباني شيرين به تصوير مي كشد و خوندن ان خالي از لطف نيست.خيلي دنبال اين كتاب گشتم تا بخرمش . اما متا سفانه پيدا نكردم و اين در صورتي است كه بيش از سه بار كتاب را خواندم .به هر حال پيشنهاد مي كنم حتي براي يك بار هم شده سري به ديوان سهراب بزنيد.تا ديداري ديگر بدرود.........!!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 21:54  توسط فاطمه   | 
با سلام می خوام چند تا وبلاگ با حال بهتون معرفی کنم:

وبلاگ سمانه ی عزیزم.کارشناس روانشناسی وسواس اجباری

وبلاگ نسرین ،دوست خوبم با نام حرف دلاي عاشق

وبلاگ بعدي وبلاگ دوست خوبم از هندوستان است با نامدختر متشكر(سروناز)

وبلاگ هاي مذكور بسيار جالب و خواندني است حتما سر بزنيد.تابعد.....

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 0:48  توسط فاطمه   | 

 

خسته از راه رسيده بودم .از خانه ي عمه مي امديم.شهادت امام رضا (ع) بود دلم سخت گرفته بود وهواي حرم ستاره ي ايران را داشت .تلوزيون را روشن كردم روي شبكه ي خبر بود .ان قدر دلم گرفته بود كه حتي حوصله ي عوض كردن كانال تلوزيون را نداشتم .همچنان خيره به صفحه ان بودم كه اشك هاي مادري سالمند از پشت  شيشه اش توجه ام را جلب كرد چه مظلومانه اشك مي ريخت. به كدامين گناه گريستن ؟در وديوار هاي خانه ي سالمندان او را احاطه كرده بود و پيوسته مي گريست از نگاه مهربانش پي به دل پر دردش  بردم .اشك ها امانم ندادند دلم مي خواست او را درآغوش بكشم.با دست هاي زبرش اشكها را از روي صورت پر چروكش  كنار زد و گفت :

دخترم ،پسرم

سلام از راه دور برايت نمي نويسم ،بلكه از همين نزديكي ها و از پشت ديوارهاي سر به فلك كشيده برايت مي نويسم.در بين شما غريب نبودم ولي در اينجا هم غريبم و هم غريبه .غذاي خوب ،رفقاي خوب تنها يك چيز ازارم مي دهد و ان چيزي نيست دلگرمي .نگرانتان هستم مي ترسم شبانگاهان ملافه ات راپس زني و سرما ازارت دهد .هر چند مي دانم ديگر بزرگ شده اي ولي من يك مادرم.

آري اين يك نامه بود كه مادر رنج كشيده براي فرزندش نوشته بود سالها پيش. زماني كه هنوز اميد داشت فرزندش او را از ياد نبرده.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 22:17  توسط فاطمه   | 

مي خواهم آينه اي باشم زلال،هر چه شكسته تر بهتر، تا هفت هزار بار در من تكثير شوي ....تا هفت هزار خورشيد شكفتن خويش را در من تماشا كنند.

مي خواهم سلامي باشم بر لبان تو و صبح گاهان به سمت  گلهاي سرخ بوزم و سنگ هاي سرسخت را حتي از خواب گران بيدار كنم .

مي خواهم ترانه اي باشم در كوچه اي كه جز عاشقان رهگذري ندارد و به روزهاي خاطره انگيز ديدار خوشامد بگويم .

مي خواهم پروانه اي باشم در دامنه شمع هاي غريب و شبانگاهان با پيراهني از شعله ،آواز بخوانم و سرانجام به پايان آرزوهايم سفر كنم.

آه ،اي اشكهاي معصوم!به من بگوييد چه وقت از مژگان احساس فرو مي ريزيد.و چه ئقت گلبرگ هاي تنهايي را تر مي كنيد!به من بگوييد چه وقت بالهاي فرشتگان را مي شوييد!مي خواهم بالهجه اي ملكوتي ،شب و روز تو را تلاوت كنم و در سبزينگي ستاره ها از بهار بگويم .بهار  مجال مختصري است كه سجاده  خيال را پهن كنمو در ستايش تو نماز بخوانم.

دوستان عزيزم اميدوارم هميشه ي ايام بهاري باشيد.......

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 15:58  توسط فاطمه   | 
 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 19:52  توسط فاطمه   | 

آيا بوي بهار را در فضاي عطر اگين اطراف خود حس مي كني ؟دنيا از امروز برايت رنگ ديگري دارد.

باز هم سلام .

نمي دونم چرا عادت كردم آغاز هر ارتباطي يه سلام بگذارم. نمي دونم چرا سلام كردن با من خو گرفته .به هر حال اميدوارم اين سلام براتون تكراري نشه .چون من به همه يه جور سلام مي كنم. به فراش مدرسه همون سلامي را مي كنم كه به مدير مدرسه مي كنم. به رفتگر توي خيابون همون سلامي را مي دهم كه به دوستم مي دهم .به پرستوي بهاري همون سلامي را مي دهم كه به خورشيد ان را هديه كردم.

شايد از مقدمه كوتاهم متوجه مضمون مطلب شده باشيد.قصد دارم در مورد عدالت بنويسم عدالتي كه كم تر مي بينيم .شما به چه مي گوييد عدالت ؟آيا اينكه من بي نياز باشم و تمام خوشي ها در اختيارم باشد عدالت است؟نه دوستان خوبم عدالت زماني رنگ مي گيرد كه انسانيت در وجود خاكي ما انسانها زنده شود .عدالت زماني رنگ مي گيرد كه ما نگذاريم همسايه مان سر گرسنه  بر زمين بگذارد. عدالت زماني رنگ مي گيرد  كه احساس ترحم در چشمان كودكان خدمتكارمان موج نزند .عدالت زماني رنگ مي گيرد كه من وشما از خيلي خوشي هامون دست بكشيم و كاري كنيم تا فرزندان خسته،نگاه هاي منتظر ،دستهاي پينه بسته ،آسايش را هر چند كوچك لمس كنند .

خيلي دلم مي گيره وقتي مي بينم خدمتكار مدرسمون يه دختر 19 ساله است و ايراني!

آري يه دختري هم سن و سال من و شما كه الان بايد مشغول تحصيل باشه .يه دختري كه الان بايد توي كلاس هاي كنكور باشه .ولي كجاست؟توي مدرسه در حال كار كردن. گناه او چيست؟ بي رحمي زمانه ؟سرنوشت؟ نه گناه او اين است كه امثال ما كه  غرق در دنياي خودمان هستيم  و شكم هايمان گرسنه نيست ،و در اسايش به سر مي بريم ، انها را فراموش كرديم !آري ما فراموش كرديم او به نان شب محتاج است ما چگونه مسلمانيم وقتي او به تنهايي بايد بار زندگي را به دوش بكشد .وقتي او محكوم است خواهر كرو لال خود را سير كند .ما چكونه بايد خودمان را خوب بدانيم  در حالي كه مي دانيم كودكان بي سرپرست در بهزيستي ها به ياريمان احتياج دارند. دوستان خوبم بياييد به خودمان قول بدهيم كه شرمنده نگاه معصومانه هموطنان كم توانمان نشويم.

وقتي به ياد اين مطلب افتادم كه ديروز يكي از نزديكان از وضع نا به سامان بهزيستي ساوه سخن مي گفت .او برايمان تعريف مي كرد كه چطور كودكان معصوم در انتظار دستهاي مهربان مادرانه اي هستند كه طعم لبخند را به انها بچشاند.همه چيز پول نيست سعي كنيم محبتمان را تقسيم كنيم .آهام مادران ايراني فكر كنيد اگر خدايي ناكرده كودكانتان كمي بيمار شوند چقدر ناراحتيد. و چه بسيارند فرزندان ايراني كه  در انتظار كمك من و شما هستند . در انتظار كمكي براي پرداخت هزينه بيمارستان،در انتظار شاخه اي گل كه بوي اميد بدهد و چرا دريغ كنيم و قتي مي توانيم سرور را به مهماني دلهاي خسته دعوت كنيم ان هم به بهاي يك لبخند!

 

بياييد ديوارهاي سنگي غرور را پس زنيم تا دنيا زيبا تر شود .

تا بعد بدرود ......

+ نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 19:47  توسط فاطمه   | 

سلام ،يه سلام بهاري به دلهاي بهاري شما دوستان خوبم.

دوستان خوبم قصد دارم در مورد تلافي براتون بنويسم.تلافي عبار ت است از انجام متقابل كاري جهت خنك شدن دل هاي سوخته.نمي گم ما تلافي نمي كنيم   . چون مي كنيم خيلي هم دست اول .مي گوييد چگونه ؟مي گويم خدمتتون .مثلا همين مدرسه رفتن روزي 6 ساعت در مدرسه هستيم و سه تا درس فشرده ،تخصصي و سنگين را با هم داريم. سه تا درس با سه تا دبير مختلف .صبح سر حال وخندان مي روي به مدرسه مي خواهي بخندي كه نگن چرا با همه دعوا داري ؟چرا نوجوان ها اين قدر  پرخاشگر ند ؟ خيلي دوستانه سر كلاس مي نشيني . اولين دبير قدم رنجه مي كند و پا درون كلاس مي نهد. همه بلند مي شوند و صلوات مي فرستند.دبير مربوطه خميازه اي از عمق جان مي كشد  طوري كه دل ادم  كباب مي شه .بعد چشمهايش را باز مي كند و همه را نگاه مي كند .بچه ها پشت هم ديگر قايم مي شوند تا از گزند در س رپرسيدن در امان باشند  .و خلاصه بعد از كلي نگاه كردن و حال گيري تصميم مي گيره حال همه را يك جا بگيره و از همه درس بپرسه.و اين كار را مي كند بعد از اتمام  كارش سر محترم را روي ميز مي نهد و مي گويد درس 16 را بخوانيد يك بيچاره مثل ما شروع به روخواني مي كند و از هر پارگراف دست كم 4 تا خط جا مي اندازد. غافل از اينكه داره براي دبيرش لالايي مي خواند . روخواني كه تمام شد دبير عزيز از خواب كوتاه بيدار مي شود و مي گويد بچه ها هفته ي ديگر امتحان داريد چيزي نمي گوييم . به ضخامت كتاب نگاه مي كنم و با ترس مي گويم: خانم در س 16 هم جز امتحان هست؟ با غضب نگاهم مي كنه و مي گه:بله همين الان درس داديم . مي خواستم بگم چه درس دادن جالبي كه ديدم حالا حالا ها ارزو دارم. ونشستم سر جايم .دبير عزيز به تقويم روي ديوار نگاه مي كند و مي گويد براي تعطيلات عيد 5 درس بعد را خودتون بخونيد ،خلاصه نويسي كنيد، سوال در بياوريد، جواب بديد و.......!كه زنگ مي خوره  ساعت دوم ،دبير دوم ، .جاي شكرش باقيه اين يكي ديگه خواب از سرش پريده خيلي هم انرژي داره و از هر دانش اموزي دست كم 5 سوال مي پرسه . (اخه ما فقط 21 نفريم) براي همه هم يه نمره ناپلئوني مي ذاره و شروع مي كنه به درس دادن. ان قدر درس مي دهد كه شمارش صفحات از دستمون خارج مي شه حالا خدار ار شكر كه اين يكي واقعا درس مي ده . 5 دقيقه مانده به زنگ مي گه براي امروز كافيه. خدا به ما رحم كرد چون اگر كافي نبود كتاب تموم مي شد. خدا وكيلي 6الي 7درس را در 20 دقيقه دادن بايد در كتاب ركورد هاي جهان چاپ شود .معلم عزيز از پاي تخته سر جايش مي نشيند و مي گويد: هفته ي ديگه امتحان داريد.اين بار نداهايي بلند مي شود:خانم براي هفته ي اينده سه شنبه دبير قبلي امتحان گذاشتن . دبير محترم نگاهي مي كند و مي گويد : به من ربطي نداره خوب بخونيد .ديگه غصه ها اون قدر زياد شده كه همه مي خوان تلافي كنند .دبير براي اينكه حال و حو صله ي تلافي كردن را از بچه ها بگيره مي گه براي تكليف عيد 120 سوال دادم و بايد جواب بديد . و صداي زنگ بلند مي شود . اون موقه است كه صداي همه ي بچه ها در مي ياد: يكي مي گه: اخه بي عرضه ها چرا سر كلاس حرف نمي زنيد؟ اون يكي مي گه: زورتون به دبير تون نمي رسه اون عقبي هم مي گه: خدايا منو بكش . خلاصه زنگ تفريح اون قدر بچه ها غصه مي خورن كه ديگه سير مي شن .بچه قلدر كلا س مي ياد سر جاش مي شينه و مي گه بالا خره تلافي مي كنم. براي ساعت اخر سر كلاس امتحان بعدي هم رقم خورد . و اين جوري شد كه تا اخر هفته شونصدتا امتحان ثبت شد.به هر زحمتي بود .امتحان ها را باصرف نظر از خواب شبانه ، خوراك، تفريح، صله ي رحم، تلوزيون و غيره خونديم و داديم.و به علت فشرده بودن انها دست كم 20 كيلو لا غر شديم .كه لا اقل اين يكي به نفع كساني بود كه قصد داشتن در تعطيلات عيد خود را وقف رژيم هاي سنگين لاغري كنند و بي خيال    آجيل و ميوه  ....بشن .

 

 

 

 

 

 

پنجشنبه زنگ اخر رسيد دبير بعد از جمع اوري برگه هاي امتحان گفت:بچه هاي عزيزم الهي فداتون بشم . شنبه يكشنبه مال خودتون استراحت كنيد بلند شدم و گفتم ؟چطور مگه؟ چي شد ياد استراحت ما افتاديد؟ دبير كمي من و من كرد و گفت :اگه شما حتي يك نفرتون بيايد ما بايد تا اخر وقت اداري بمونيم و لي اگه نياييد ما هم دفتر را امضا مي كنيم و مي ريم خونه . زنگ كه خورد همه شورا كرديم و تصميم بر اين شد كه شنبه و يكشنبه همه حاضر باشيم  جهت تلافي . اين مي شد يه تلافي باحال . و اين طور شد كه كلاس سوم انساني  روز 27 و 28 اسفند برخلاف روزهاي گذشته بدون حتي يك غيبت همه حاضر بودن .و اون موقه ديدن قيا فه هاي دبير ها محترم ديدني بود .هر كس يه چيزي مي گفت همه مونده بودن كه چطور اين اتفاق افتاده و هيچ كس نتونست جواب اين سوال راپيدا كند. .

همه دبير ها عصباني بودند و اين اخري نتونست تحمل كنه وبراي تلافي يه منفي طلايي به همه ي بچه ها عيدي داد.چه تلافي در تلافي باحالي !

بله دوستان خوبم تلافي گاهي اوقات لازمه شما هم از تلا في هاتون برام بنويسيد.

نوروزتان پيروز هر روزتان نوروز

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 14:15  توسط فاطمه   | 

این نقاشی توسط یک کودک کم توان ذهنی کشیده شده است

برگرفته از وبلاگ شمعدانی

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 19:57  توسط فاطمه   | 

ساقيا امدن عيد  مبارك بادت

و ان مواعيد كه كردي مرود از يادت

در شگفتم كه درين مدت ايام فراق

برگرفتي ز حريفان دل و دل ميدادت

دوستان عزيزم فرا رسيدن سال 1385 را به تك تك شما خوبان تبريك عرض مي نمايم.و اميدوارم سالي مالامال از خوشي و خرسندي داشته باشيد.

موفقيت يعني ....

نگرش بيش از شايستگي

شاد بودن، با كسي كه با او هستي

پروردن جسم ،ذهن وروح

كشف اين كه بهشت درون ماست

پذيرفتن ناشناخته ها با اغوش باز

روبه رو شدن با ترس

دهش،بدون در ياد ماندن

حال و اينجا، در لحظه بودن

در درون شما، نه در مردم ، جا ها يا چيزها

سفر كردن از مغز به دل

دانستن اينكه عقايد شما تجاربتان را مي سازد

رها كردن و با جريان يكي شدن

ايجاد فرصت براي خانواده دوستان و گذشت

گشودن قلب تان به روي امكانات عالي

ذوق و شوق و ارامش ذهن

جست و جوي پاسخ ها

زندگي با اشتياق ،عشق و خنده

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 10:16  توسط فاطمه   |