تبليغاتX
یادداشتهای روزانه
یادداشتهای روزانه

به نام خداوند بخشنده ي مهربان

وسلام .سلام به همه ي عزيزاني كه در طول امتحانات منو همراهي كردندو با پيام هاشون خوشحالم كردند .مي دونم كه چند وقتي مي شه سر به اينتر نت نزدم و همين جا از همه ي دوستان خوبم كه پيام دادند و جواب نگرفتند عذر خواهي مي كنم.توي اين مدت كه به وبلاگم سر نزدم ماجراهاي زيادي پيش اومد كه بارزترين انها عدم صعود تيم ملي كشورمان به جام جهاني 2006 المان بود كه به نوعي زمينه ي ناراحتي هموطنانمان را فراهم اورد .حالا هم طوري نشده 4سال ديگر منتظر مي مونيم تا ببينيم خدا چه مي خواهد. اين از فوتبال مسئله ي مهم ديگه اينه كه من امروز كارنا مه ام را گرفتم و ديگه از استرس چند روز قبل خبري نيست.چون همون طور كه انتظار داشت بامعدل قابل قبول ،قبول شدم.اميدوارم روزي هم برسه كه همه ي ارزو به دلان دانشگاه( از جمله خودم)اسمشون را توي ليست قبول شدگان دانشگاه سراسري ببينند .بگذريم ديروز تصميم گرفتم صبح كه از خواب پا  مي شم بدون هيچ معطلي وبلاگم را اپ كنم  كه به دلايل لواشكي نشد!! به خودم گفتم بعد از ظهر ديگه حتما به روزم كه با كمال شرمندگي برقها از ساعت 4 بعد از ظهر الي 10.5 شب قطع شد كه توي تاريخ شهرمون بي سابقه بوده و خلاصه اينكه خدا از اين طريق به من آموخت كه دختر قبل از هر كاري بگو انشاالله .ولي به دور از شوخي قطعي برق ديشب زياد هم بد نبود ديدن اسمون توي اون تاريكي محض صفاي ديگري داشت ستاره ها بيشتر از شبهاي ديگر خودنمايي مي كردند. واين باعث شد بار ديگر به قدرت افرينش و نظم خداوند پي ببريم و شكر به جا اوريم .راستي از اين به بعد قراره اخر هر پست به سخن جالب از بزرگان بذارم .كه اميدوارم براتون جالب باشه شما هم اگه سخن جالبي داريد برام بذاريد تا استفاده كنم.در اخر هم براتون ارزوي موفقيت دارم دوباره برمي گردم با يه مطلب تابستوني .

خدايا در محراب عشق تو سر بر خاك مي سايم و با تمام وجود تو را سپاس مي گويم.

دوباره بر مي گردم...........

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 19:53  توسط فاطمه   | 

ضمن عرض سلام خدمت تمامي دوستان ،خوبم شهادت مظلومانه ي سرور زنان عالم را به همه ي مسلمين جهان تسليت عرض مي كنم.همون طور كه در جريان هستيد توي پست قبلي يه مسابقه برگزار كرديم كه متاسفانه فقط يكي از اين دوستان خوبم موفق شدند پاسخ درست را بدهند وجا دارد همين جا از دوست گلم سروناز عزيز تشكر كنم و بهش بگم هديه اش را اخر همين پست دريافت كنه.جواب درست مسابقه هم اخر همين پست مي ذارم. چه خبر از امتحانات دوستان عزيز محصلمان كه حتما تا كنون امتحاناتشون به پايان رسيده و عزيزان دانشجو هم در تلاطم برگزاري امتحانات هستند و باز هم ارزومند موفقيت روز افزون براي همه ي جويندگان علم هستم. من هم دارم به پايان امتحاناتم نزديك مي شم و سه شنبه اخرين امتحانم را   مي دهم. ولي من برعكس خيلي ها اخر امتحانات دلم مي گيره شايد در طول امتحانات سختي هاي زيادي كشيدم ولي من عاشق تك تك لحظات درس خوندن هستم عاشق طپش قلب قبل از دريافت برگه ي امتحاني، عاشق شب بيداري ها و نگراني براي گذر زمان، عاشق اينم كه توي راه مدرسه با زمزمه ي گنجشكان به جمع بندي مطالبم بپردازم من براي همه ي اين اين لحظات ارزشي خاصي قا ئم ودلم براي تك تك ثانيه هاش تنگ مي شه كساني كه سال اخر دبيرستان راپشت سر گذاشتند خوب منو مي فهمند و مي دونند كه چقدر اين سال هاي دبيرستان دوست داشتني و شيرين است به هر حال با عنايت پروردگار امتحانتم را به خوبي دادم و از همه ي شما كه الان داريد اين پست را مي خونيد مي خوام كه برام دعا كنيد كه دانشگاه قبول بشم.

وحالا جواب مسابقه:

جواب سوال اول)نويسنده ي رمان جذاب و خواندني بامداد خمار كه چند سال پيش به عنوان كتاب برتر سال شناخته شد خانم فتانه حاج سيد جوادي هستند و توصيه مي كنم حتما اين كتاب را بخونيد.من كه توي عمرم رمان به زيبايي بامداد خمار نخوندم .

جواب سوال دوم‍‍)عكس مورد نظر خانم ماهيا پطروسيان در فيلم شاخه گلي براي عروس هستند.

  .( اين هم وبلاگ سروناز) سروناز عزيز برنده ي مسابقه شدند كه ازشون مي خوام يه مطلب هر طور كه دوست داره توي نظرات بذاره من قبل از تاكيد پاك مي كنم و بعد مي ذارم توي پست بعدي راستي حتما بنويس كه چي دوست داري كه مي تونم از طريق وبلاگ بهت بدم.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 19:31  توسط فاطمه   | 

به نام خداوند مهربان

سلام سلام به همه ي عزيزاني كه به وبلاگ من سر مي زنند و من را غرق لطف خودشان مي كنن امروز يه كمي سرم خلوت بود فرصت را عالي ديدم  تا دوباره به روز بشم. سه شنبه امتحان فلسفه و منطق دارم  وامروز و فردا را و قت  دارم  تا دو تا كتاب را بخونم. دوستان خوب دانشجو هم كم كم داره امتحاناتشون شروع مي شه كه براي همشون ارزوي موفقيت دارم .امروز كه به وبلاگ دوست خوبم مريم جون سر زدم يه چيز جالب ديدم  ايشون توي وبلاگشون يه مسابقه برگزار كردند كه جواب مسابقه خيلي خيلي  جالب بود من كه خيلي خوشم اومد  البته الان مسابقه تموم شده و دوستان شركت كننده جوايز خودشون را دريافت كردند .من هم مي خوام با اجازه ي دوست خوبم از اين ابتكارشون استفاده بكنم و يه مسابقه برگزار كنم هركس هم جواب درست داد اسامي شون را توي مطلب بعدي مي نويسم و لينكشون را قرار مي دم  تازه اگر قبلا هم لينك شده بودند مي تونن برام يه مطلب جالب و كوتاه بفرستن تا من توي وبلاگم با اسم خودشون بنويسم.راستي من سه شنبه ي هفته ي اينده تعطيل مي شم و سعي مي كنم به موقع به روز بشم و مطالب جالب تري بنويسم .شما هم برام دعا بكنيد .(راستي به وبلاگ دوست من ....مريم عزيز زيز هم سر بزنيد)

سوال۱) نويسنده ي كتاب بامداد خمار كيست؟

سوال۲)عكس زير به كدام فيلم مربوط است؟

 

 

به هر كدام از دو سوال بالا پاسخ دهيد قابل قبول است.

تا بعد بدرود..........

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 13:6  توسط فاطمه   | 

به نام خداوند جان و خرد

خسته از سر جلسه امتحان رسيده بودم شقايق (خواهر كوچولوي من)به استقبالم اومد و گفت:سلام آبجي جونم خسته نباشي

سلام متاسفام ندارم ،نمي تونم ، بلد هم نيستم، اين را هم اضافه كن كه وقت هم ندارم!!!!

شقايق:وا اين چه طرز جواب دادنه ،مامان مي بيني تو رو خدا خوبي به اين دخترت نيومده

فاطمه:خنديدم و گفتم سلام مامان جون مي دوني اخه سلام  شقايق بي طمع نيست چه برسه به اينكه منو آبجي جون خطاب مي كنه به نظر خودت عجيب نيست؟

مامان گفت چي بگم حالا بگو ببينم چي مي خواي؟؟؟

شقايق :هيچي به خدا خيلي ساده است براي فاطمه هم اصلا كاري نداره ..

فاطمه: نخير نمي شه ديدي گفتم مامان خانم اصلا هر چي اولش نونه راحتي جونه .

شقايق :حالا بذار بگم.

فاطمه:باشه بگو من تو رو نشناسم كي مي خواد بشناسه.

شقايق :من تصميم دارم از اين به بعد توي وبلاگت بنويسم هفته اي يك بار تو بنويس يك بارمن .هر كس در موردخودش راستي د ر مورد مطالبم هم نبايد ايراد بگيري .اسمش را هم مي ذارم دنياي كوچك من.

فاطمه:من كه ديگه داشت دود از سرم بيرون مي اومد گفتم خوب براي خودت بريدي و دوختي ها اولا كه اصلا امكان نداره  چون وبلاگ مثل يه وسيله ي شخصي براي من و مخا طبانم هست دوما  هنوز  9 سالت بيشتر نيست چه خبره ؟؟مثلا چه حرفي داري كه جالب توجه باشه ؟حتما مي خواي از شيطوني هات بنويسي تا مردم شاخ در بياورند؟

شقايق:اولا من خيلي ها را مي شناسم كه هنوز نوزادند و مامان و باباشون از اونا مي نويسند من كه 9 سالمه.دوما اينكه توي وبلاگ تو ننويسم قبول. برام يه وبلاگ بساز.سوما مي خوام اگه جور شد در مورد خاطرات خودم و دوستام و خانوممون بنويسم

فاطمه:من به اينكه در مورد چي بنويسي كاري ندارم ولي وقت ساختن وبلاگ اللخصوص براي تو را هم ندارم.مگه نمي بيني چقدر درس سرم ريخته؟

شقايق:از روي كاناپه پايين پريد و گفت :باشه هر وقت كه وقت داشتي برام مي سازي؟

فاطمه:هر وقت نه هر موقع كه 12 سالت شد

شقايق مكسي كرد و گفت هووووووووووووووووه  سه ساله ديگه يعني هر وقت كه رفتم كلاس دوم راهنمايي ؟

فاطمه:آره عزيز دل خواهر

شقايق گفت به يه شرطي قبوله

فاطمه :بااينكه تو نبايد براي من شرط بذاري ولي بگو ببينم تا شرطت چيه

شقايق:شرطم اينه كه گه گداري از من توي وبلاگت بنويسي .

فاطمه:واه واه واه نه كه خيلي هم بامزه اي

شقايق:خواهش مي كنم

فاطمه:خواهش مي كنم خواهش نكن چون بايد فكر كنم.

((( سلام .حالتون چطوره من دوباره برگشتم ولي بدون مقدمه نظر شما چيه  به نظر شما من چطور بايد در برابر شقايق كوچولوي خونمون كوتاه بيام هي مي گن بخشش از بزرگانه .شقايق اون قدر شيطونه كه گاهي اوقات شك مي كنم كه دختر باشه اون عاشقه اينه كه در اينده پليس بشه شقايق دائم تفنگ پليسي اش را در دست مي گيرد و مي گويد كميسر وارد مي شود و شروع مي كنه به شليك ترقه هاي تفنگش كيو كيو كيو گاهي وقتا انگار نه انگار كه خواهرش امتحان داره .به هر حال شقايق عزيز دل من كه خيلي هم دوسش دارم به همه ي شما سلام مي رسونه به من مي گه ابجي به دوستات بگو دعا كنن من كميسر پليس بشم من هم مي خندم و مي گم چشم اقا پليس!!!!!!!!!!)))

 

 

تابعد بدرود.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 20:33  توسط فاطمه   | 
به نام خدا

سلام ،سلام وباز هم سلام :

من برگشتم با يه عالمه حرف كه هنوز هم نمي دونم وقت دارم بنويسم  يانه .به هر حال دو ساعت نيست كه از سر جلسه امتحان اومدم و طبق معمول هم شب گذشته بيدار بودم .

بگذريم از درد سخن گفتن و از درد شنيدن

با مردم بي درد نداني كه چه دردي است

(با عرض معذرت از جناب شاعر كه دست توي شعرشون بردم)

بله داشتم مي گفتم تعريف از مصايب تحصيل به مزاج بعضي ها خوش نيست چون شايد مخاطب من كه شما باشيد محصل نباشد. نمي دونم از كجا شروع كنم اما بهتره از اون مسئله اي بنويسم كه ذهن خودم را هم سخت مشغول كرده در استانه ي ورود به تابستان هستيم و فرصت هاي طلايي براي پشت كنكوري ها داره اغاز مي شه تلاش تلاش تلاش براي رسيدن به ثمره ي 11 يا 12 سال تحصيل مي خواد به بار بشينه دغدغه همه ي دانش اموزان شده كنكور كه خود من هم با اينكه سال پيش دانشگاهي را هنوز در پيش رو دارم نگران كنكور هستم.ارزوي قبولي در كنكور سراسري از رويا هاي يكي مثل خود من هست و امثال من براي رسيدن به اين ارزوي طلايي ممكنه به هر دري بزنند كه مهمترين اونها كلاس هاي كنكور با هزينه هاي سر سام اور مي باشد كه طبق اخرين اماري كه دارم براي ثبت نام توي سه تا كلاس درس عمومي و تخصصي چيزي حدود 600 هزار تومان را بايد بپردازي شايد من وشما از پس اين هزينه ها براييم اما ايا دانش اموزي مانند ما كه شايد نتواند چنين مبلغي را پرداخت كند ارزوي قبولي در دانشگاه را ندارد همه ي ما هم خوب مي دونيم كه اين كلاس ها همه ي شانس قبولي نيست ولي همون چند درصد كه شما مي گوييد در بين اين رقابت گسترده هم غنيمت به شمار مي رود البته قبول دارم خواستن توانستن است و كافي است اراده كني تا خودت را درمسير هدف ببيني .اما ايا همه همين فكر را مي كنند؟ من عقيده دارم  نظام اموزش و پرورش ما ان قدر بايد توانا باشد كه نياز به اين كلاس ها را در خود مدارس حل  كند  كه موسسه هاي متفاوت نتوانند اين كلان پولها را از ما طلب كنند من عقيده دارم بايد توانايي شركت با بضاعت و كم بضاعت در اين كلاس ها بايد به يك اندازه باشد تا رقابت برتر فقط ازان قشر ثروتمند نباشه .خلاصه اين روزها هرجا كه مي رم اگهي كلاس هاي كنكور را مي بينم كه متاسفا نه يك درد بزرگ براي جامعه مان به شمار مي رود به قول يكي از اساتيد همين كلاس هاي كنكو اين روز ها سر خدا هم حسابي شلوغه اين روزا توي هر امام زاده اي كه بري پشت كنكوري ها دخيل بستند .دلم مي خواست اون قدر قدرت داشتم تا حداقل اين مساله را كه خودش كلي باعث فاصله ي طبقاتي مي شه از بين ببرم اگر من يك مسئول در اين جامعه بودم اين نياز جوانان را در مدارس پاسخ مي دادم تا افراد سود جو نتوانند هر روز داغ دل پشت كنكوري ها را زياد كنند .

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 12:58  توسط فاطمه   |