تبليغاتX
یادداشتهای روزانه
یادداشتهای روزانه

به نام خداوند بخشنده و مهربانت

سلام یه سلام سفارشی به همه ی شما دوستان نازنینم دلم برای همتون تنگ شده توی این مدتی که نبودم به یاد همه بودم هرچند من بودم ولی کامپیوترم قاطی کرده بود و یه دو هفته ای منو تنها گذاشته بود. خلاصه حالا کامپیوتر م سالم و سر حاله و شما عزیزان نازنیم هم کلی منو خوشحال کردید دست همه درد نکنه اقا راستی ابدوغه هم نوش جون همه ی شما دوستان خوبم.توی این دوهفته بالاخره مامان خانم ما را فرستاد کلاس داستان نویسی هر چند اولش کمی سر سختی کردم و لی خودمونیم ها حرف نداره یه کلاس عالی و 4 ساعته که کلی هم روی روند داستان هام تاثیر گذاشته. من به یکی از دوستای گل وبلاگ نویسم قول داده بودم این  پست که خیلی با  پست قبلی بینش فاصله افتاد در مورد جنوب کشور بنویسم .هنوز هم سر حرفم هستم ها راستی اقا مسعود برام نوشته بودی هوا 55 الی 60 درجه بالای سفره عیبی نداره درسته هوا اینجا این قدر گرم نیست ولی اصل اینه که اینجا هم تابستونه.من راضی هستم توی همین هوای گرم به جنوب سفر کنم جدی می گم ها شما نمی دونید سفر قبلی چقدر به من خوش گذشته برای همین اصرار دارم بازم بیام اون طرفا.راستی اقا مسعود اگه اسمت را اشتباه نوشتم معذرت منو بپذیر .جاداره همین جا از خانم  آروانه هم تشکر کنم که لطف کردند و برام پیام گذاشتند براشون ارزوی موفقیت دارم .بگذریم شما این تابستونی چی کار می کنید ؟بابا ما را هم راهنمایی کنید !از 24 ساعت دائم یا مطالعه می کنیم  یا تست می زنیم یا توی اینتر نتیم همه اش تکرار مکررات .ولی این اخری یعنی اینتر نت یه جورایی فرق می کنه .راستی یه چیزی می خوام بگم ولی قول بدید فکر نکنید ما توی روستا زندگی می کنیم برعکس توی یه شهری هستیم که با مرکز ایران یعنی تهران 5/1 فا صله است امکانات کامل هم داریم ولی…ولی …چه جوری بگم ما …ما سینما نداریم یعنی داشتیم ها ولی دیگه نداریم و این یعنی فاجعه !!! یعنی اتش بس بی اتش بس، یعنی سوغات فرنگ فینیش ،یعنی تابستان شد زهرمار و تمام .راستی این روزها سریال زیبای نرگس با نقش افرینی زنده یاد پوپک گلدره داره پخش می شه که خیلی قشنگه .من انشاالله خیلی زود بایه مطلب جنوبی برمی گردم .دوستون دارم …تا بعد بدرود

 

اینم یه عکس جنوبی

bandar (12).JPG

 

bandar (28).JPG

 

bandar (30).JPG

 

این هم مرحوم پوپک گلدره

 

 

Jaraghe News © Mobin_s2004@yahoo.com

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 1:26  توسط فاطمه   | 

به نام خداوند جان وخرد

و دوباره سلام

ديگه نمي خوام از هواي گرم و تابستون بگم خيلي از دوستان خوبم سر پست هاي قبلي فكر كردن من جنوبي هستم .جنوبي بودن هم عالمي داره خوش به حال جنوبي هاي  ميهن عزيزمان .اي كاش من جنوبي بودم و وسعت دريا را قلبا حس مي كردم اي كاش جنوبي بودم و تك تك اهنگ هاي امواج را به خاطر مي سپردم . خلاصه هر كس اومد اين طرفا و جنوبي بود وقتي رفت كنار دريا ياد ما هم بكنه. جمعه روز برگزاري كنكور دانشگاه آزاد بود. راستي منم جز پشت كنكوري ها بودم هاااااا!ولي كنكور ما ازمايشي بود اخه حيف نيست اين همه درس بخوني، اخرش هم هيچي.خلاصه وقتي وارد محوطه ي  دانشگاه شدم يه جور ديگه اي شدم از شما چه پنهون حس كردم بزرگتر از قبل شدم .حس كردم من بايد باعث افتخار پدر و مادرم بشم كه الان با هزار اميد و ارزو پشت در دانشگاه ايستادن و دارن با خندشون منو بدرقه  امتحان مي كنند. مسئولين دانشگاه خيلي نازنين بودند و با مهرباني تموم بچه ها را راهنمايي مي كردند. وقتي سر جام نشستم و برگه هاي پاسخ نامه مقابلم قرار گرفت احساس كردم يه ديوار از جنس بتون بين من و دانشگاه كشيدن  يك ديوار بتوني  كشيدن.خلاصه امتحان كنكور تموم شدو باز من موندم و يه تابستون دراز مدت. من موندم تكه كلام مامان من حوصله ام سر رفته.شقايق خانم كه تشريف بردن كلاس تابستوني منم كه اصولا وقتم را پاي اين چيزا نمي زارم .پارسال اسمم را نوشتم براي كلاس مو سيقي وسط كار ولش كردم . امسال نمي خوام مثل سال گذشته بشه . (همين جا ارزو مي كنم كه خاله ها و دايي ها بيان اين طرفا و ما را از دلتنگي در بيارن. )از بيرون رفتن هم زياد خوشم نمي ياد اخه هوا خيلي گرمه .توي بازار كه مي ري انگار روزقيامته من نمي دونم چرا بعضي ها اين قدر مي رن بازار من كه ماهي يك بار مي رم كلي پشيمون مي شم. باور كنيد جاي سوزن انداختن نيست .توي اين هواي گرم مي دونيد چه غذايي مي چسبه؟ آبدوغ البته من زياد طرف دارش نيستم ولي ساختنش براي تابستون .ابدوغ هاي شهر ما بي نظيره وتشكيل مي شه از ماست ترش،سبزي،كشمش(اگه دوست داشتيد)،گردو خرد شده،خيار،نمك،و نان خشك دو آتيشه.البته  اصل ابدوغ اين بود كه گفتم. شما مي تونيد به جاي خيار گوجه بريزيد يا اصلا چطوره به جاي ماست شير بريزيد  يا به جاي كشمش فندق با پوستش ابدوغه ديگه خيالي نيست (محض شوخي) .من ديگه نمي دونم چي بنويسم ولي اين بار  با يه مطلب حسابس مي يام .سبز باشيد و تا دوباره بدرود.

 

 

 

   ((اگر صميمانه همه ي تلاشتان را كرده باشيد، شكست خجالت اور نيست))---حضرت زهرا "س"
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 14:29  توسط فاطمه   | 

به نام خدا

و دوباره سلام .

سلام گرم تابستوني خودم را هزاران بار به همه ي عزيزان و دوستان گلم تقديم مي كنم .و ارزومند همه ي زيبايي ها براي تك تك شما عزيران هستم.

مي دونم كه از تابستون كم ننوشتم ولي اينو نمي دونم كه چرا بازم مي خوام از تابستون بنويسم شايد دلم از دستش پره، شايد هم به خاطر اينه كه توي تابستون به دنيا اومدم .خلاصه تابستون براي من پر از خاطره است. يادمه بچه كه بودم تير ماه كه مي شد تلوزيون يه شعري پخش مي كردكه در مورد اين فصل و سر گرمي هاش بود.

 تابستونه فصل شادي و خنده     بچه ها توي كوچه گرم بازي مثل چند تا پرنده

از اين شعر خاطره انگيز همين يه بيت يادم مونده ولي شقايق كاملا بلده كه اگه بتونه يه جا بشينه حتما مي گم برام بنويسه و توي پست هاي بعدي شايد بذارم.تابستون بچه هاي قديم با تابستون ما زمين تا اسمون متفاوت بوده .اونا مي گن:هميشه قار قار  كلاغ ها بود كه آمدن تابستان را بشارتمان مي داد.كلاغ هاي بيكاري كه مسير كوچه باغ ها را تا جلوي مدرسه با ما مي امدند.و صدايشان آهنگ ترانه هايمان بود.پيش تر از اين ها ،تابستان شكل ديگري بود،رنگ و طعم ديگري داشت ،اين همه كولر ابي و گازي بر تن ساختمان ها نروييده بود .تمام شاديمان پايان مدرسه بود،راحت مي شديم از مشق شب و امتحان ديكته و حساب و تركه اناري كه از باغ بريده بودندو اقا معلم  با ان فلك مان مي كرد .روز آخر كارنامه به دست با خواندن (فيتيله فردا تعطيله )مدرسه را ترك مي كرديم و شايدتنها ،دل فراش باشي مدرسه تنگ مي شد براي هياهو يمان!اگر رفوزه نمي شديم كتاب ها را كهنه اما تميز مي اورديم و گوشه اي مي گذاشتيم ،به درد برادر و يا خواهر كوچكتر مي خورد.هميشه كسي بودكه انها را بخواند.مادر هم بادستان پينه بسته اش قيچي و نخ و سوزن به دست به جان لباس هاي مدرسه مان مي افتاد و از استين كت مان كوتاه مي كردو به پاچه ي شلوارمان مي افزود تا هم كت را بشود تن برادر كوچكتر كرد و هم براي سال بعد كه بيشتر قد مي كشيديم شلوارمان اندازه باشد.و قوزك پايمان پيدا نباشد.مادر لباس هاي مدرسه را نفتالين مي زد و مي گذاشت توي گنجه زير لباس هاي منجوق دوزي شده خودش  كه خيلي دوستشان مي داشت.حالا ما بوديم وسه ماه تعطيلي تابستان،چند روزي توي كوچه گرم بازي مي شديم و بابا اين در و ان در مي زد تا دستمان را جايي بند كند .و كاري ياد بگيريم و براي خودمان كسي بشويم .نجا ري توي محله،آهنگري دو تا كو چه بالاتر، خياطي توي بازار،بالاخره جايي پيدا مي شد و مي شديم ((شاگرد))!كار ياد گرفتنمان هم حكايتي داشت.يك روز اره را مي شكستيم،يك روزه ديگه پارچه ي مشتري را نفله مي كرديم،روز سوم به ناهار اوستا ناخنك مي زديم و....عصر ها به بهانه اي از زير كار در مي رفتيم و سر از باغ كسي در مي اورديم يا ديوارش از همه  كوتاهتر بودو يا باغبانش پير تر از ان بود كه دنبالمان بدود و گردو هايي كه در بلوزمان پنهان كرده بوديم پس بگيرد.گوش مان  به ناله و نفرين هايش بدهكا نبود ،از باغ مي جستيم غنيمت ها را روي زمين مي ريختيم توي سايه هاي سياه ،گردوهايي كه هنوز پوششان سبز بود ودست را سياه مي كردند،انار هاي كه هنوز دانه هايش سفيد بود و....مي نشستيم  به خوردن بي انكه غم روزگاري در ميان باشد .مي خنديديم به دندانهاي يكديگر كه يكي در ميان افتاده بود و باور مي كرديم كه شب كه خواب بوديم موش خوردتشون .خوردن خورمالوهايرسيده چه مكافات دوست داشتني اي بود.هيچ تابستاني را به پاييز گره نمي زديم مگر انكه كتكي خورده باشيم.ظهر ها با با توي حياط زير درخت توت يه ملحفه مي كشيد روش تا بخوابداما ما كه خواب نداشتيم مي نشستيم دور هم و پچ پچ مي كرديم ناگهان صداي خنده ي يكي بابا را چون  ترقه از جاي مي پراند .فرار مي كرديم توي زيززمين و اگر مادر نبود  انگور هاي به دار اويخته اش را دانه دانه مي خورديم و يا از شيشه هاي سركه و ترشي روي پنجره سير و كلم مي خورديم.هر وقت هم شيشه اي مي شكست و بوي سركه مي پيچيد قسم مي خورديم كه كار ما نبوده و ديده ايم كه گربه اي از زير زمين فرار كرده .

                                                       ********

اما حالا چي!سرگرمي بچه ها شده كامپيوتر و اينترنت و دانلود جديدترين بازي هاي روز و تماشاي كارتون ها ي جديد و هزاران چيز ديگر كه قديم ها وجود نداشت.توي خبابون كه مي ري همه جا را ما شين ها يي كه بدن شان از اهنه فرا گرفته ديگه جايي براي كشيدن يه نفس عميق باقي نمونده.همه جا دوده  ، صداهاي گوش خراش ،عينك هاي دودي كه اسمون  دودي را دودي تر مي كنه .خورشيد انگار مي خواد به تلافي همه ي اين كارها  آدما را بسوزونه .جوون ها ديگه دلشون براي فايز خوندن پدر بزرگ تنگ نمي شه ترانه هاي غربي خوب جاي صداي دلنواز بابابزرگ را گرفته .ديگه كسي دلش نمي خواد به نصايح مادر بزرگ پيرش گوش بده وقتمون كمه بايد به كلاس موسيقيمون  برسيم .ساختمان ها هم اون قدر رشد كردن كه ديگه جا براي ادما هم نمي مونه چه برسه به يه درخت توت فرتوت .خود من هم چند ساعت  قبل هرچقدر مامانم صدام زد كه دختر بيا شامت را بخود گوش ندادم اخه پاي كامپيوتر بودم!اخرش هم ماما غذايم را به اتاق اورد و گفت قديما ما صفاي غذا خوردن با خانواده را با دنيا عوض نمي كرديم اتفاقي حرفش با نوشته هاي من هم خواني داشت به خودم خنديدم حالا ديگه كامپيوتر ها دارن خيلي چيزها را از ما مي گيرن . ما بچه هاي اين نسليم من خو دم اگه چند روز از كامپيوتر و اينتر نت و.....دور باشم حوصله ام بد جوري سر مي ره  ولي تصميم گرفتم چيزهايي كه توي زندگي به هيچ وجه ديگه به دست نمي ياد را از دست ندم صداي بابا بزرگ نصايح مامان بزرگ اينا خيلي شيرين اند .وقت براي كامپيوتر و موسيقي هميشه هست .خلاصه درد دلي بود توي دلمون مثل هميشه گفتيم .اميدوارم همشه سبز باشيد تا بعد بدرود.....

                                                      

   ((حقيقت را بايد در قلب خود بجوييد))---گاندي

 

                                         

 

                                  

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 23:41  توسط فاطمه   | 

سلام .

حالتون چطوره ؟

با گرماي تابستون چه كار مي كنيد؟

من هم حالم خوبه و به همتون سلام مي رسونم. و از همه هم ممنون و متشكرم، كه به وبلاگ من سر مي زنند .از هواي شهرمون هم چي بگم، خورشيد خانم بيش از حد به ما لطف دارند.امروز دوباره يه فرصتي به دست اومد تا من بشينم پاي كامپيوتر و طبق معمول به روز بشم .  امروز كه داشتم وسيله هامو مرتب مي كردم چشمم به مجله ي مدرسه افتاد و ياد خاطرات اون روز افتادم كه فكر مي كنم تعريف كردنش خالي از لطف نباشه .به هر حال اميدوارم براي شما كسل كننده نباشه .من توي مدرسمون يه دوست گل دارم كه اسمش نسرينه ومثل خواهرم برام عزيزه منو نسرين سه ساله باهم دوستيم .هر موقع كه باهم حرف مي زنيم نسرين چشماشو مي بنده و مي ره توي رويا و اون روزي را تصور مي كنه كه هردو دانشگاه قبول شديم. نسرين من خيلي اهل فوتباله و يه استقلالي دو آتيشه است.جريان دوستي من و نسرين مثل فيلم هاي هندي مي مونه كه توي پست بعدي حتما براتون مي نويسم.جريان از اين قرار بود كه طبق معمول كتاب تاريخ در دستمان بود و توي سالن قدم مي زديم و تاريخ مي خونديم.نسرين داشت جريان تاسيس روزنا مه ي قانون را توسط ميرزا ملكم خان در لندن را مي خوند كه يك دفعه درس خوندن را ول كرد و گفت:فاطمه يه فكر بكر بيا يه تحريريه راه بندازيم ومجله چاپ كنيم خنديدم و گفتم حالا بذار ديپلم بگيريم بعد يه فكري مي كنيم نسرين كتابش را بست و گفت دارم جدي مي گم رشتمون كه ادبياته داستان هاي تو را هم به عنوان پاورقي توي چند قسمت چاپ مي كنيم. گفتم: اخه عزيزمن ،من و تو واسه راه انداختن يه مجله كافي نيستيم بعدش هم بايد كار را از يه جاي معتبر پيش ببريم كه دست كم به يه مقامي برسيم تازه تو خودت مثل من يه مجله خون حرفه اي هستي توي مجله هايي كه مي خوني فقط پاورقي است وشعر و از اين جور چيزها؟ نسرين گفت: من نمي دونم مگه ما چي از اين ميرزا ملكم خان كمتر داريم؟ خنديدم و گفتم: باشه يه فكري مي كنم . حالا به فكر تاريخ باش نسرين گفت: تو كه پارتي ات كلفته خانم ناصري دوست جون جونيه شماست خانم بگو امروز بي خيال ما بشه گفتم: نمي دونم چرا اين قدر خانم ناصري را دوست دارم راستي اگه روياهامون به واقعيت پيوست اولين مصاحبه را من با خانم ناصري انجام مي دم نسرين گفت وا....اين همه ورزشكار معروف.چرا با خانم ناصري ؟گفتم :اخه دختر كي مي تونه بره سراغ ورزش كارا توام چه حرف هايي مي زني ها.نسرين به چهره غضب الود مدير مدرسه كه توي سالن در حال نظاره ي ما بود اشاه كرد و گفت: بدو بريم كلاس .گفتم: حالا كه منو واسه ي راه انداختن مجله وسوسه كردي مي كشي كنار؟نسريس گفت مجله چه ربطي به خانم... داره گفتم ببين من يه فكري دارم. يه مجله ي انحصاري واسه ي مدرسه راه مي ندازيم بريم با خانم ...صحبت كنيم نسرين گفت: من كه مي ترسم  گفتم: باش و تما شا كن. جلو رفتم اب دهانم را از ترس فرو دادم نگاهي به نسرين كردم و به خودم گفتم: من نبايد جلوي دوستم كم بيارم بعد نگاهي به صورت عصباني مديرمان انداختم و گفتم:س ...س..س...سلام .خ ..خسته نباشيد ايشون گفتنند: خانم ذهبي الان بايد بريد سر كلاس گفتم:ب...ب..بله مي دونم اما يه كاري باهاتون داشتم من يعني ما مي خواهيم براي مدرسه يه مجله راه بندازيم البته با اجازه ي شما مدير مدرسه لبخند گذرايي بر لب نشاند گفت به به  عاليه توي مدارس شهر بي سابقه است چه عجب جاي بسي اميد است .با ديدن تشويق مديرمان دل شير پيدا كردم و گفتم : خانم احتيا ج به مساعدت شما داريم مديرما كمي خشن شد و گفت يعني چه خانم به روي شما نمي شه خنديد . مدرسه بودجه نداره اگه خودتون تونستيد كاري انجام بديد بسم الله واگر نه ما مجله نمي خواهيم .گفتم:چ...چ...چشم با اجازه به طرف نسرين رفتم و يه نفس راحت كشيدم نسرين گفت چيه پهلوون چي شد يه دفعه با نا اميدي نگاه كردم گفتم مدرسه بودجه نداره نسرين خنديد و گفت مدرسه كي بود جه داشته كه اين بار دوم باشه گفتم كار خودمونه بايد دست به كار بشيم.  و  به اين ترتيب منو نسرين  با 5 ،6 نفر از بچه هاي فعال كلاسمون يه گروه تشكيل داديم من شدم سرگروه كار و سردبير مجله بچه ها يك ماه تمام زحمت كشيدند. مصاحبه توسط من با خانم ناصري انجام شد و مطالب يكي پس از ديگري براي چاپ اماده مي شد. كار تايپ و پرينت و كپي برداري از مجله را هم خودم انجام دادم . 50 مجله با هزينه ي گروه اماده ي پخش يراي صبح روز بعد شد كه قبل از ان مدير مدرسه  معاون را به سر كلاس درس ما فرستاد زنگ جغرافي بود صداي در بلند شد معلم مان در را باز كرد و بعد از چند ثانيه گفت ذهبي جان دفتر كارت داره قلبم داشت درجا سنگ كوب مي كرد اين اولين باري بود كه منو دفتر مي خواستند با اجا زه ي معلم مون از كلاس رفتم به سمت دفتر در زدم و داخل شدم مدير عزيز گفت به به دختر گلم خانم ذهبي شنيدم مجله ي مدرسه را راه انداختيد خوش دارم هم اسم مدرسه باشه گفتم بله خانم ولي هزينه ها با همكاره گروه پرداخت شده 50 تا هم بيشتر چاپ نشده مديرمان گفت اين كار توي شهر بي سابقه است دختر .مي دوني چقدر براي مدرسه خوبه؟ پنجاه تا را زنگ بعد بيار دفتر تا يه نسخه را بفرستم اداره ،يه نسخه را هم براي دفتر مدرسه ، يكي هم براي خانم ناصري كه يادگاري نگه داره و....گفتم خانم بچه هاتصميم دارند براي هر كلاس يه مجله بدن مديرمان گفت خوبه ولي اسم مدرسه را به پايين برگه ي اول اضافه كنيد گفتم اخه مديرمان گفت اخه بي اخه زنگ بعد مجله ها را مي خوام شما را هم تشويق خواهيم كرد گفتم من به تنهايي هيچ كا ره ام مديرمان گفت خانم ذهبي با من چونه نزنيد ساعت بعد مجله ها را بياوريد  .مجله ها ساعت بعد به دفتر منتقل شد و مدير عزيز  پايين هر 50 تا نوشتند با پيشتيباني دبيرستان... و بعد از ارسال يك شماره ان به اداره كلي هم تشويقي گرفتند اما دريغ از يك تشويق خشك و خالي براي بچه هاي تحريريه . يك ماه گذشت شماره ي بعدي بايد مي رفت بيرون اما بچه ها كه خيلي عصباني بودند حاضر نشدند حتي يك كلمه بنويسند مشاور مدرسه اومد سر كلاس و گفت دخترا ما منتظر شماره ي بعدي هستيم هااااا! گفتم خانم...بچه ها به دليل رفتار  مدرسه سر شما ره ي قبلي حاضر به همكاري نيستند مشاورمان گفت از حق نبايد گذشت عضو شورا كه هستي امروز جلسه ي شورا است خانم ...هم هستند با نسرين بيا و مشكل را بگو جلسه برگزار شد و بحث اين كه چرا شماره ي بعدي بيرون نمي ياد به ميون اومد نسرين باز هم به من نگاه كرد و گفت من نيستم باز هم جان فشاني كردم و مشكل را گفتم، وگفتم كه بچه ها توقع همكاري دارند ولي پيش خودم فكر كردم ديگه بايد الان به قتل مي رسم و لي خدا به خير كرد و جلسه ي تمام شد و من با سر سالم از جلسه بيرون اومدم فردا صبح بچه ها ي تحريريه معرفي شدند و  به من به عنوان نماينده گروه و سر دبير يك دونه اتود دادند كه سرش كلي با بچه ها خنديديم اتود را هم گذاشتم توي تحريريه مجله تا همه باهاش بنويسند .هدف بچه ها ي ما تشويق مالي نبود و يه اتود به تنهايي اصلا ارزش مالي نداره چه برسه بخوان اونو به چند نفر اشتركي بدهن .هدف دوستاي گل من تشويق معنوي بود همين براي همه كافي بود تا بسيج بشن و شماره ي بعد بره بيرون ما كه از اين دبيرستان فارغ التحصيل شديم و مجله مي مونه و مديرمون، اما هر وقت اونو ببينه به ياد ما مي افتد و همين كافيه ما از حقمون گذشتيم و به خاطرات خوب قانع شديم.خاطرات قشنگ از همه ي زيبايي ها زيباتره.اميدوارم خسته نشده باشيد مي دونم پر حرفي كردم اما دل منه  با درد و دل هاش به شما نگم به كي بگم؟سعي مي كنم ديگه اين قدر طولاني ننويسم تا شما خسته نشويد دوست دار همه ي دوستان خوب....فاطمه.

تا بعد بدرود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 14:43  توسط فاطمه   |