تبليغاتX
یادداشتهای روزانه
یادداشتهای روزانه

  اسلام عليك يا علي بن موسي الرضا

السلام عليك يا علي بن موسي الرضا

و هزاران سلام عطر آگین  به شما عزیزان همراهم.

راستش شروع مطلب برام خیلی سخت بود.آخه من از شهر رضا آمده ام،از دیار عاشقان،از شهر کبوتر های عاشق،از مشهد مقدس.از بارگاهی آمده ام که هزاران زائر عاشق سر به پیشگاهش فرود می آوردند.برای همین گفتم سخته،از یه دنیا قشنگی و معنویت گزیده گفتن بسی سخت است و مشکل.با این وجود با این زبان قاصر از خاطرهی اولین سفرم به مشهد مقدس می نویسم که امیدوارم بتونم گوشه ای از این همه معنویت را به تصویر بکشم.

 

                                                                          

                    

                                                                     

 

 

 

صبح راه افتادیم.یک ساعت بعد تهران بودیم تا وقت سفر وقت بسیار بود به این دلیل فرصت را مناسب دیدیم دیداری با مامان بزرگ داشته باشیم.مامان بزرگ و بابابزرگی که به اندازه ی تموم ستاره ها دوسشون دارم.دیدن خاله ها و دایی گلم بسیا ر خوشحالم کرد.خلاصه  ساعت 6 بعد از ظهر بود که با اکیپ همراه سوار قطار شدیم .

بار اولم بود ،یه دنیا شوق توی دلم، یه عالمه حاجت توی قلبم .مامان و بابا از مشهد برام خیلی گفته بودند . ولی شنیدن کی بود مانند دیدن. توی قطار هر کسی برای خودش یه کاری می کرد مامان روی صندلی ها ملحفه می کشید بابا منظر بیرون را سیاحت می کرد ،شقایق هم تا اونجایی که یادم می یاد از روی این تخت به روی اون یکی می پرید که فاصله ی هر کدومشون با کف قطار تقریبا 5/1 متر بود .(حقا که می خواد کمیسر بشه)خلاصه شام سرو شد و بعد از نماز وقت خواب فرا رسید اما دریغ از یک ساعت خواب مفید.انگار همه ی دنیا با کاسه و بشقاب می کوبیدند توی سر قطار .مثلا قطار درجه یک بود از پرش هاش هم هر چی بگم کم گفتم. بالاخره انتظار به سر رسید و رسیدیم مشهد . وقتی روبه روی بارگاه آريالا ایستادم حال خاصی داشتم انگار توی دنیای ماورا الطبیعه سیر می کردم.زبانم بی کلام بود و اشک هایم جاری.هنوز شک داشتم فاصله ام با امام رضا (ع) به اندازه ی یک پرده اشکه .همه چی را فراموش کرده بودم سکوت محض بود و سخن اشک ،دستهایم سردو چشمانم خیس .بی اختیار بر زمین زانو زدم و به پیشگاهش سجده فرود آوردم السلام الیک یا علی بن موسی الرضا.چه دنیای قشنگی بود چه عطر دلنوازی بود . صدای اذان انگار با همیشه فرق می کرد . قربون آقا برم از ایوان طلا حتی نمی تونستی یک قدم جلوتر بروی حرم آقا امام رضا پر بود از عاشقان دل سوخته. عاشقانی با قلب های مملو از آرزو.چه صفایی داشت وقتی صبح خیلی زود از خواب بیدار می شدی تا خودت را برای نماز صبح اماده کنی.نسیم لذت بخش توی صورت خواب آلودت لبخند می نشاند و درخشش حرم آقا خواب را از چشمانت بیرون می راند. نماز اقامه می شد و جمعیت حاضر با دیگر گواه بر عظمت عاشقان امام رضا داشت.شاید باورنکنید و لی 5 روز به سرعت 5 دقیقه گذشت و لحظه ی خداحافظی فرا رسید ،رسید ان لحظه ی از هم گسستن .دلم می خواست بازم بمونم ،دلم می خواست زمان را تسخیر کنم و بازم لایق باشم ضریح مقدس آقا را ببوسم .لحظات سختی بود. چاره رفتن بود و درد دلتنگی و سکوت ترانه ی خداحافظی .و چه غریبانه بدرقه می کردند اشک های سرد وجود د لتنگمان را .شاید می خواستند نقش آبی را ایفا کنند که می ریزنش پشت سر مسافر..درست مثل کودکی که می خوان به زور از مادرش جداش کنند.احظات عجیبی بود و دستهای سر دمان معصومانه برای خداحافظی به حرکت در امد. زمان اون قدر روحانی بود که شقایق هم اشک می ریخت.و همین کافی بود تا بار دیگر سوار بر مرکبی آهنین به دیار خود بازگردیم

بله دوستان خوبم با وجودی سراسر دلتنگی از مشهد دل کندم . اگه لایق بوده باشم آرزومند موفقیت همه ی  مسلمین بودم .می دونم دیر کردم .ولی باز گشت از سفر به اون زیبایی بد جوری روی روحیه ام تاثیر گذاشته بود.از همه ی شما دوستنان خوبم هم به خاطر پیام ها تون ممنون .حالا بیایید صلواتی بفرستیم بر محمد و آل محمد برای حاجت روا شدن حاجت مندان. اللهم صل الا محمد و آل محمد .

                                              

                                                     

                                                           التماس دعا.

                                                   

                                                         

                                                            

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 12:23  توسط فاطمه   | 

به نام خدا وند جان آفرین

و بازم دوباره سلام

انشاالله حال همه خوب هست؟با تابستون چه کار می کنید؟راستی چند شب پیش شب لیله الرغائب(شب آرزو ها)بود این شب از اون شب هایی بود که باید غنیمت می شمردیم.امیدوارم برای ما هم دعا کرده باشید من هم ارزو مند ارزوهای نیک شما بودم .خلاصه حلول ماه رجب را به شما دوستان گلم تبریک می گم و می رم سراغ مطلب امروز .بله امروز بعد از کلی تفکر رفتم سراغ ارشیو مجلاتم  و تصمیم گرفتم از میوه ها برای شما بنویسم .  

بدون تردید از بین این همه نعمت های رنگانگ خدا، یکی از بی نظیر ترین انها میوه ها هستند.همه هم میوه ها ها دوست دارند این طور نیست؟

(انار)

انار سر شار از ویتامین های(آ)،(ب)،(ث)،(ای) است.میوه ای سرد و خنک، که باعث افزایش هوش و هضم سریع غذا می شود.خوردن انار از ابتلا به بیماری قند جلوگیری می کند و ضد سرماخوردگی است .مصرف انار برای درمان بیماری راشیتیسم(نرمی استخوان )بسیار موثر است.انار شیرین موجب صافی صدا و انار ترش باعث کاهش قند خون، فشار خون،و چربی خون می شود. راستی شهر ما شهر اناره  هر جا اسم اناره می گن انار ....حالا حدس بزنید من کجایی هستم.

 

 

                                                                                                

 

 

 

 

(نارنگی)

میوهای است از خانواده ی مرکبات و دارای آب،پروتئین،چربی،قند،کلسیم،آهن،منیزیم،سدیم،فسفر،پتاسیم،و ویتامین های(آ)،(ب1)،(ب2)،(ث)،(پ)است.در یک عدد نارنگی به قطر 5 سانتی متر 40 کیلو کالری ارزش انرژی زایی وجود دارد .نارنگی به علت داشتن ویتامین (ث) مفرح قلب بوده و اعمال قلب را تنظیم می کند . .مسکن خوبی است و به کسانی که دچار سرگیچه هستند توصیه می شود.اگر می خواهید خواب راحتی داشته باشید حتما قبل از خواب یک نارنگی میل کنید.لازم به ذکر است این میوه برای کبد بسار مفید است.

 

 

 

 

 

 

 

یب)

مصالعات و تحقیقات دانشمندان نشان داده که مصرف روزانه ی یک سیب(با پوست)می تواند خطر باتلا به سرطان روده به اندازه ی قابل توجهی کاهش دهد به گزارش سایت اینتر نتی Heald News فرانسه عده ای از محققان و پزشکان فرانسوی با تحقیق و بررسی پی برده اند که درون میوه ی سیب به ویژه در پوستش یک ماده ی شیمیایی وجود دارد که میزان آسیب های ناشی از سرطان را کاهش می دهد.

 

 

 

 

 

(موز)

محل رویش میوه ی موز،مناطق استوایی و گرمسیر است. و جالب توجه است که نوع نامرغوبش دارای هسته است . این میوه بسیار مقوی است و دارای ویتامین های (آ)(ب)(ث)و 80 در صد قند است .این میوه برای مبتلایان به آلبومین بسیار مناسب می باشد موز خون ساز م نشاط آور نیز هست.برای درمان سوختگی های سطحی نیز موز عامل موثری محسوب می شود.

 

 

 

 

 

 

 

 

(پرتقال)

زادگاه این میوه چین است .به همین علت در کتب قدیمی ایرانی نامی از پرتقال برده نشده.این میوه سلطان مرکبات نامیده شده و دارای ویتامین های ( ث)(ب) و مقداری هم زردک است .که در کبد تبدیل به ویتامین (آ)می شود . این میوه باعث تصویه ی خون می شود و بسیاری ان را اکسیر جوانی می دانند . این میوه ضد می کروب بیماری ها ی حصبه دیفتیری و منژیت است. پرتقال به سرعت بی اشتهایی را درمان می کند و برای فروکش کردن تب بسیار موثر است.این میوه ضد عفونی کننده است و به بیماران مبتلا به آسم و رماتیسم توصیه می شو د.

 

 

 

 

 

 

 

 

(توت فرنگی)

توت فرنگی میوه ی خوش طعم و لذیذی بوده و از قدیم ان را برادر بزرگ تمش می دانند. توت فرنگی دارای 5 نوع قند و مواد قندی مانند آهک ،منیزیم،فسفر،آهن،وپتاسیم است.البه تعدادی به خوردن این میوه حساسیت دارند.ولی این میوه می تواند سنگ کلیه را از بین ببرد و عامل موثری برای جلوگیری از پیش روی سرطان است.

 

 

 

 

 

 

این هم از میوه ها و الطاف بی حد خد اوند نسبت به ما بنده های خاکی .نوش جان .

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 20:46  توسط فاطمه   | 

به نام همراه همیشه عادل

وبازم سلام.                                                                             

 

                             

نمی دونم شما هم به سلام های من عادت کردین یا نه ؟به هر حال من که خیلی به دوستان خوبم عادت کردم .یه چند روز که نمی یام دلم برای همه تون تنگ می شه .از همه هم ممنون و سپاس گذارم که با پیام های قشنگشون منوشاد می کنن الخصوص خاله جونم که می دونم خیلی سرش شلوغه ولی همیشه برام پیام می ذاره.همین جا می گم خاله جونم مرسی اخر این پست من یه عکس قشنگ برای حسین عزیزم می ذارم حتما براش پیرینت کن و از طرف من بهش بده.هی فکرکردم که از جنوب چی بنویسم به فکرم نرسید که چه چیزی از این خطه ی زیبا برای شما می تونه جالب باشه .من توی عمرم یک بار رفتم جنوبی ترین نقطه ی ایران که بهترین روزهای عمرم بود.بازم بگم که باعث و   این سفر کسی نبود جز خا له خانم . حالا ازخاطرات این سفر براتون می خوام بنویسم.همه چیز از یک صبح آفتابی شروع شد مثل هر روزصبح خاله فرخنده زنگ زد و همین کافی بود تا مقدمات سفر توسط خاله و مامان چیده شد مسافران عبارت بودند از خاله، پسر گل خاله، مامانم ،من و شقایق. حسین و شقایق هم سن و هم بازی بودند و بعدا کلی برای سفرشون تلفنی نقشه کشیدند  . بلیط هواپیما برای روز دوشنبه 7 تیر ماه 84  ساعت 7 شب رزرو شد . دوشنبه صبح بابا ما را رسوند تهران و برگشت چون تابستون بود و بابا هم سرش خیلی شلوغ بود .وقت خداحافظی از بابا رایادم نمی ره باورم شده بود که قراره با هواپیما سقوط کنیم انگار می خواستیم بریم سفر قندهار.مامان بزرگ عزیزم اون موقه مکه مکرمه بود به همین دلیل خونه ی خاله فریده مستقر شدیم،تاساعت6بعداز ظهر که توی سالن فرودگاه اماده بودیم برای پرواز .حسین اقا مرد سفر ما بود .توی سالن فرودگاه به دعوت حسین اقابه صرف سیب زمینی سرخ شده دعوت شدیم و جاتون خالی کلی چسبید.با دوساعت تاخیر سوار هواپیما شدیم  و قرار بود بریم به کیش .ه دقیقه ای بود سوار شده بودیم که صدای بلند گوی هواپیما بلند شد:مسافرین محترم ضمن عرض پوزش به علت تاخیر دوساعته اعلام می داریم که به علت نقص فنی به فرودگاه مهر اباد برمی گردیم لطفا کمر بندهای خود را ببندید ،متشکرم.  با خودم گفتم ای بابا اینم شانس ماداریم؟و به این ترتین همه دست از پا دراز تر از هواپیما خارج شدند. ساعت 10 شب بود و هواپیما هنوز مشکلش حل نشده بود. از اون جایی که باید پرواز انجام می شد ساعت 1 بامداد هواپیما تعمیر و مسافران که تعدادشان نصف شده بود دوباره سوار هواپیما شدند.گفتم خاله جون سقوط نکنیم با این وضع شانس اوردیم،خاله یه موقع جوون مرگ نشیم .مامانم که از هواپیما به شدت می ترسید گفت شوخیت گرفته توام .شقایق و حسین که باخیال کاملا اسوده خوابیده بودند ولی من تا خود کیش از اون بالاشهر هایی را نگاه کردم که فقط چراغ هاش روشن بود و مردمشون خوابیده بودند .خاله خانم با خواهرشون که مامان من باشند هم سر صحبت را باز کردند و مشغول شدن.بعد از 5/1 ساعت  پرواز این بار صدای خلبان طنین انداز شد مسافرین محترم من خلبان... به همراه پرسنل پروازی ارزومند اقامت خوشی برای شما در جزیزه ی کیش هستیم لطفا کمر بند های خود را ببندید و تا توقف کامل صندلی خود را ترک نفرمایی متشکرررررم.ساعت سه بامداد رسیدیم کیش یک نفس کشیدم از عمق جونم هوا تازه بود تازه تر از اونی که فکرش را بکنی .بوی دریای نیلگون خلیج فارس روح ادمی را تازه می کرد . دلم می خواست همون ساعت برم کنار دریا.خسته بودم از هوای الوده ی خیابان های شهر .اون موقع بود که فهمیدم چقدر به این سفر احتیاج داشتم.بالاخره سوار   تاکسی شدیم و بعد راهی هتل.

 .صبح با صدای ورجه وورجه ی شقایق و حسین بلند شدم بعدا فهمیدم که دوتایی داشتن با چنگال موهاشون را برس می کردند و با اب قند ژل می زدند .اخه یادمون رفته بود که برس برداریم مامان که داشت می خندید گفت سلام پا شو یه ابی به دست و روت بزن بریم برای صبحانه  رستوران هتل .بعد هم بریم بازار گفتم اهان این شد . رفتیم بازار عربها ساعت دوازده از بس راه رفته بودیم همون وسط بازار نشستیم و جاتون خالی ساعت دهی خوردیم. بی خیال همه چیز شدیم کسی که ما رو نمی شناخت. {بازم هتل وبعد از ظهر دوباره بازار پردیس ومروارید و ....توی روزهای اینده و بازارهای دیگه }توی این روزهابه علت بی اعتمادی خاله و مامان به غذاهای رستوران توی هتل تا دلتون بخواد رشته پلو خوردیم.بابا هم تند تند زنگ می زد احوال پرسی یک روز بابای حسین زنگ زد حسین بعد از کلی درد و دل گفت بابا ناهار چی دارید باباش گفت ابگوشت باباجون،حسین گفت خوشا  به حالتون  ما ... داریم . یک روز هم رفتیم کنار دریا هوا گرم و شرجی بود ولی اونقدر خوش گذشت که گرما یادمون رفت .یکروز دیگه هم خاله از فرط گرما سر درد گرفته بود و شقایق با روغن نباتی گردن خاله جونش را ورزش داد .خلاصه این خاطره ی من بود از سفرمون به کیش،شاید چون من اونجا زندگی نکردم و باشرایط محیطی جنوب اشنایی ندارم زیادی دارم تعریف می کنم ولی بذارید به جنوبی ها بگم که بابا دست مریزاد حقا که خون تون هم مثل شهرتون گرمه. امسال انشاالله اگه خدا بخواد قراره بریم مشهد من خیلی مسافرت کردم،به جاهای مختلف،اما شاید به خاطر کم سعادتی این اولین باری است که دارم می رم مشهد اگه خدا بخواد قراره برای اولین بار توی عمرم گنبد طلایی امام رضا را زیارت کنم .اگه انشاالله سعادت نصیبم شد و رفتم و برگشتم حتما براتون از مشهد هم می نویسم .سوغاتی هم یادم نمی ره.حالا زوده تا سفرم یکی دو تا پست دیگه هم می نویسم .در مورد داستان و داستان نویسی هم تا یادم نرفته بگم خیلی از دوستان گلم خواسته بودن براشون از داستان هام بنویسم ،داستان هایی که من می نویسم اگه بشه اسمش را گذاشت داستان، خیلی طولانیه ،ولی اگه بازم فرصت شد براتون یه مقدارش را می نویسم . از حضور سبز تون ممنون تا دوباره بدرود .

این عکس هم تقدیم به شما خاله جونم و پسر خاله عزیزم 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 5:37  توسط فاطمه   |