تبليغاتX
یادداشتهای روزانه
یادداشتهای روزانه

rبه نام خدا وند آب و آفتاب

و دوباره باز سلام

و عذر خواهی به خاطر تاخیر های پی در پی و شاید هم ندادن جواب پیام ها.

گاهی دچار تردید می شم .یه تردید و دو دلی بین کسی که قبلا بودم و کسی که الان هستم .کسی که قبلا  در جریان مدارس یه محصل بود و همه ی مشغله ی فکری اش درس بود و الان یه آدمی که به خاطر تعطیلات شاید افسرده ست . شایدم پایان همه ی این تردید ها باز گشایی مدارس باشه .ولی نمی دونم چرا می خوام از چیزهایی فرار کنم که خودم باعث خلق شون بودم از داستان هام،از نوشتن مطلب برای وبلاگم که چندین بار تغییر می کنه و نتیجه اش می شه یه تاخیر طولانی ،از کلاس های تابستانی که سه هفته است به بهانه های مختلف شرکت نکردم و حتی فرار از سریال تلوزیونی که یه هفته براش لحظه شماری می کردم .من حتی از طولانی شدن شبها ،اخیرا گله مندم وقتی ساعت 4 صبح بیدار می شم و می بینم هنوز هوا تاریکه آرزو می کنم که ای کاش همین الان هوا روشن بشه.شاید برای شما هم پیش اومده باشه که دلتون بخواد دوباره برگردید  به دوران کودکی این همون چیزیه که این روزا خیلی براش دل تنگم .سادگی و صمیمیتی که توی کودک و کودکی هست هیچ جا نمیشه پیداش کرد.این روزا بیشتر از گذشته دلم می خواد جای شقایق باشم وا قعا چه دنیای قشنگی داره الان همه ی دغدغه خاطرش شروع روز اول مهر به بهترین نحو است . آدم وقتی بیکار می شه بیشتر توی افکارش غوطه ور می شه .مثل من که بعد از یه دوره ی طولانی تصمیم گرفتم که یه مدت شاید 7 یا 8 ماه از کامپویرم فاصله بگیرم و سخت مشغول درس خوندن برای کنکور بشم.راستی گفتم به مدتی هست که توی ترکم ؟دارم مجله را ترک می کنم خیلی باخودم جنگیدم تا بالاخره تونستم قید دو شماره ی روزهای زندگی را بزنم  .اینم یه بخشی از برنامه ریزی ام است . مجله خوندن خیلی وقتم را می گرفت درسته توی این سه چهار سالی که شماره به شماره اش را دنبال می کردم خیلی چیزا یاد گرفتم اما حالا دیگه وقتش رسیده که به کارهای مهمتر از مجله خوندن برسم . فعلا مهم ترین چیز درسه .اینترنت را هم همین طور البته این یکی را ترک نمی کنم چون دوستای خوبی دارم که خیلی بهم کمک می کنن ولی اگه چند ماهی به روز نشدم و نتونستم جواب پیام هام را بدم تنهام نذارید .شاید همین باعث بشه تا سال دیگه البته ((انشاالله ))یه وبلاگ راه بندازم و اسمش را بذارم خاطرات دانشگاه.خلاصه اینکه (به قول شقایق)سعی کردم این تابستونی بچه ی خوبی باشم، سر ظهری توی حیاط آب بازی نکنم و مزاحم خواب همسایه ها نشم،بوی تینر و رنگ از تابلو های رنگ روغن راه نندازم ،با بابا سر کانال تلوزیون کل کل نکنم ،خواهرم را اذیت نکنم و صدای جیغش را در نیارم ،با تفنگم وقتی همه خوابن شلیک نکنم،گوجه و بادمجون را عمل جراحی نکنم و قرص ها را نریزم توی شکمشون و که بعد با سوزن نخ بدوزم ،با دوچرخه به دوستای آبجی حمله نکنم و هزار تا کار دیگه که سعی کردم نکنم اما.... اما ،....اما نمی دونم چرا یه دفعه بیشتر از همیشه انجامشون دادم . بله اینم دو کلام از شقایق. تازه  می خواد توی این مدت منشی وبلاگ منم بشه . که البته این یکی را کوتاه اومد . حرفی ندارم بهم سر بزنید منم هر وقت که بشه و فکر کنم که واقعا وقتم  اجازه می ده حتما بهتون سر می زنم برای موفقیت خودتون و همه ی مسلمین دعا کنید برای سلامتی انوشه انصاری که الان توی فضا هست هم دعا کنید. و اخرش هم اگه دلتون خواست برای پشت کنکوری ها دعا کنید . آرزو مند آرزو هایتان .......روزانه های من.....برمی گردم.

    

 

                                           

 

عکس قشنگی است مگه نه؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 11:10  توسط فاطمه   | 

به نام جهان آفرین جان آفرین

و سلام.

با هزاران سلام عطر آگین ،قلبی پر از آرزوی موفقیت و وجودی سرشار از خرسندی خدمتتون رسیدم.این بار تاخیرم خیلی طولانی بود و بازم طبق معمول لطف شما زیاد ،از همه ممنون و متشکرم و اگر نتونستن پاسخ پیا م هایم را بدم عدر خواهی می کنم .من در حالی برای شما دارم می نویسم که توی کنکور آزمایشی قبول شدم . بله در کمال ناباوری  دانشگاه ساوه و در رشته ی روانشناسی پذیرفته شدم.خودم هم باورم نمی شد تقریبا 60 در صد سوالات برای مقطع پیش دانشگاهی طراحی شده بود که من هنوز این مرحله را پشت سر نگذاشتم.و برای همین تعجب کردم .خلاصه خیلی خوشحالم و آرزو می کنم شما هم همیشه شاد باشید.تو روخدا دعا کنید سال دیگه خبر قبولی ام در دانشگاه دولتی را بهتون بدم .این آرزوی منه. البته دانشگاه در قبال قبول شدگان کنکور آزمایشی مسئولیتی ندارد و خیلی راحت اعلام کردند اسم ها را ذخیره نمی کنند.این هم از شانس بد ماست .من البته انشاالله به زودی زود با یه مطلب خوب برمی گردم ولی این عکس ها را براتون می ذارم.

 

                                                                 

            

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 22:45  توسط فاطمه   |