به قول بر و بچه های فیلسوف :
به نام واجب الوجود بالغیر
و مثل همیشه ،دوباره سلام
یه سلام که پر از دلتنگی. قبلا وقتی دایی رضا می گفت :خیلی سرم شلوغه تعجب می کردم .بله تعجب می کردم اما همین جا به دایی عزیزم می گم دایی جان با تمام وجود درکت می کنم.این روزا اون قدر سرم شلوغه که حد و حساب نداره . اون قدر درس برای خوندن دارم که دیگه شب ها 4 الی 5 ساعت بیشتر نمی تونم بخوابم چهارشنبه پنج شنبه ها هم که تعطیلم اگه وقتی بمونه باید برای کنکور درس بخونم این روزا همه بهم می گن که دختر چقدر بی وفا شدی
.خلاصه این که موفقیت در مقطع پیش دانشگاهی مستلزم تلاش زیاد است .بخصوص اگر بخواهی سال بعد بشی دانشجو . الان که فکر می کنم می بینم هر چقدر بزرگتر می شم آرزو هام هم بزرگ تر می شن ،بچه که بودم همیشه آرزو داشتم که توی یه خونه ی پاستیلی زندگی کنم ،یه خونه ای که در و دیوارش حتی میوه ها و خوردنی هاش از جنس پاستیل باشه.و حالا می بینم که چقدر دنیای کودکی هام قشنگ بوده .چقدر آرزو هام کوچولو بودند و شاید همین باعث می شه که حسرت بچگی هام رو بخورم
. امروز زنگ فلسفه کم کم داشتم تصمیم می گرفتم کتابم را درسته قورت بدم تا راحت بشم اما بعد فهمیدم که نمی تونم از پس روح سقراط و افلاطون وارسطو بربیام
.زنگ های قافیه عروض نا خواسته یاد دایی رضا می افتم
.نمی دونم چرا .امروز بعد از مدتها نشستم روبه روی کامپیوتر طفلکی حالش خیلی بد بود از بس کسی تحویلش نگرفته رنگ و روش رفته ،ویندوزش هم بالا نمی اومد کلی التماسش کردم تا قبول کرد
.راستی از شقایق براتون بگم این دختر هیچ انگیزه ای برای به روز کردن وبلاگش نداره . اصلا توی نخ این حرفا نیست این روزا بیشتر از قبل دوچرخه سواری می کنه .اب مصرفی اش هم یکی دو تا وان افزایش یافته .تا ساعت 11 ظهر بازی می کنه بعد می گه راستی مامان یادم رفت من باید برم مدرسه!!!!!!!!
و عجیب اینکه همه ی نمراتش عالیه .من و مامان هم وقتی می بینیم خودش از پس درساش به این خوبی برمی یاد زیاد بهش گیر نمی دیم
. این خواهر کوچولوی من هر شیطنتی را که من نکردم حسابی تلافی می کنه .از بالا رفتن از اپن گرفته تا آموزش کمیسری!!!!!! تازه گی ها یاد گرفته بچه کوچولو ها را می بره توی یه اتاق تاریک وقتی صدای جیغ بچه ها در می یاد و می گیم این چه کاری بود می گه تقصیر من نیست می خوام شجاع بشه
.دیروز ظهر حس کردم داره یه بویی می یاد یه بویی مثل بوی اتیش رفتم توی حیاط و دیدم ....بله شقایق خانم داره توی حیاط کاغذ اتیش می زنه
. اخیرا نقطه ضعفم را گیر اورده و هی منو کفری می کنه .امروز بهش گفتم شقایق یکی از مژه هات افتاده یه ارزو بکن.....چشمهایش رابست و باز کرد وبعد گفت ارزو کردم ،گفتم خب چشم راست یا چپ گفت راست.گفتم آخی به ارزوت نمی رسی چپ بود اونم گفت :اخی ارزو کرده بودم تو دانشگاه قبول بشی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!![]()
خواهرمه دیگه دوسش دارم و خواهان موفقیتش هستم.دیگه حرفی ندارم .برمی گردم....... ارزومند ارزوهای سبزتان...........فاطمه
