به نام سبز ترین و پر امید ترین نام جهان
و بازم دوباره سلام،
سلام هایی که وقت و موقع خاصی نداره ولی پر از ارزشه ،سلام هایی که گاهی برای نوشتنشون حسرت می خورم.
راستی تا حالا فکر کردین که چرا خاطرات بد هیچ وقت از ذهن آدمی پاک نمی شه ؟
شاید در صد کمی از افراد بتونند خاطرات بد را فراموشش کنند ولی خیلی کم پیش می یاد
.تحقیقات محققان ثابت کرده که 90 درصد از خاطرات بد از ذهن افراد پاک نمی شه واین یه تاسف بزرگه
.ذهن من هیچ وقت این خاطرات را فراموش نمی کنه و سر هر وقت و موقعیتی تک تک لحظاتش برام تداعی می شه
و این خودش یه عذابه ،خاطراتی که حتی برمی گرده به 6 ،7سال پیش موقعی که همسن و سال شقایق بودم
.بگذریم ،نمی دونم چرا امروز به فکر خاطرات بد افتادم می ترسم ادامه بدم و زمینه ی ناراحتی شما هم فراهم بشه به هر حال خاطرات بد برای همه بده ......!!!!![]()
امسال گاهی وقتا اون قدر وقت کم می یاد که دلم می خواد بخوابم
!!!!!مامانم می گه گاهی وقتا فشار روانی واکنش منفی میده
.یعنی هزار تا درس برای خوندن داری اون وقت دلت می خواد فقط بخوابی و ممکنه هنوز وسط روز باشه
.اکثر روزا دو یا سه تا امتحان دارم تازه باید سعی کنم این وسطا یه جایی برای گوش دادن به سی دی های زبان پیدا کنم که دایی جون زحمتش را کشیدند
.امسال به خاطر مسافت زیاد بین مدرسه و خونه تاکسی سرویس گرفتیم
.آقای....صبح زود مثل ازرائیل در خونه حاضر می شه و بوق می زنه تا ما سوار بشیم و بریم مدرسه
.نسرین به آقای راننده ی بیچاره لقب ازرائیل را داده
.توی ماشین سه نفریم منو نسرین و یه دختره ی دیگه که هم رشته ی ما نیست
. نسرین دوست گله منه که تعریفش را براتون زیاد نوشتم دوستی ما ریشه ی عمیقی داره .هر وقت که فکر جدایی از نسرین را می کنم فقط اشکام هستن که جاری می شن
توی مدرسه فقط خلق و خوی نسرین مثل منه و با من 100 درصد هم عقیدست
. اونم مثل من از فشار درسها خیلی خسته شده
ولی همچنان پشتکار داره گاهی می گه اگه تو نبودی اصلا فکر دانشگاه را نمی کردم ولی تو باعث می شی خوشبین تر باشم
.امسال توی یک کلاس نیافتادیم ولی به قول شقایق((گریه هم نکردیم))
. امروز که کلاس اضافه داشتیم آقای راننده فراموش کرده بود بیاد دنبالم
با کلی بدبختی خودم را به خونه ی مامان بزرگم رسوندم و با مامانم که خیلی نگران شده بود تماس گرفتم و گفتم :مامی جون نگران نباش من زنده ام....!!
مثلا کلاس اضافه عربی بود ،همه چی یاد گرفتیم جز عربی ما هم که دیدم توی این برهان کم وقتی وقت داره هدر می ره به خودمون گفتیم ما که از این زبان خیر ندیدیم و برای همین رفتیم سراغ زبان انگلیسی و دو ساعت عربی را تکمیل و بدون اتلاف وقت زبان خوندیم
. اینم از مزیت های ته کلاس نشستنه
.شقایق هم این روزا خیلی شیطون شده و دائم سعی می کنه که توی قوری تخم مرغ آب پز کنه و توی قابلمه چای بجوشونه
!!!!! انگیزه ی آزمایش و خطاش هم پیشرفت کرده و روزی یک کیلو نخود کشمش می ریزه توی بخاری تا خاصیت انفجار را بررسی کنه
.چند روز پیش یه لیوان یه بار مصرف را توی آشپز خونه آتیش زده و سریعا دررفته بود . اخیرا وقتی توی حرفاش دقت می کنم و اونم از هم کلاسی هاش تعریف می کنه به وضوح در می یابم که چقدر بچه های این دوره با ما تفاوت دارند.![]()
![]()
امسال هم مثل سال گذشته مامان رئیس انجمن مدرسه ی شقایق ایناست معلمشون به مامان گفته بود خانم...شقایق خیلی دختر خوبیه ،خیلی درس خونه ،خیلی هم باهوشه ولی با این همه نمی دونم چرا هیچ وقت نمی شینه مامان هم گفته بود شقایق عادتشه شما غصه نخورید
.دیروز داشت یه شعر می خوند اونم با صدای بلند:
اونایی که حاکی اند(خاکی اند ) عاشق دل پاکی اند پیش خدا عزیزن و شاه و گدا نداره
بابا که خیلی فکر کرده بود و معنی حاکی را متوجه نشده بود پرسید حاکی به چه معنا ؟خندیدم و گفتم به معنی توپ فوتبال،بیانگر ،شقایقه دیگه .......چه می شه کرد .اینم از شقایق .![]()
به یادتان هستم ،شما هم با نظرهای قشنگتون بارها منو خوشحال کردید و منم متشکرم در اولین فرصت بازم برمی گردم.![]()

به نام خدا
و بازم دوباره سلام .
از اینکه من به این زودی برگشتم تعجب نکنید !این موضوع یه جورایی به مطلب قبلی مرتبط هست. مطلب قبلی را که می نوشتم از دیدار دایی عزیزم و زن دایی مهربونم بسیار خوشحال بودم .این را با تمام و جود عرض می کنم من اصولا یا چیزی نمی گم یا وقتی می گم هیچ شکی در آن ندارم . توی مطلب قبلی که داشتم ابراز خرسندی از تعطیلی ها و بازدید نزدیکان می کردم دست بر قضا و به صورت کاملا اتفاقی نام زن دایی جا افتاد و من و وقتی متوجه شدم که مطلب روی خط رفته و خود ایشون منو با خبر کردند .وقتی پیام ایشون را می خوندم فقط خدا می دونه که چقدر شرمنده شدم و پیام عذر خواهی را به روی وبلاگشون فرستادم .حالا اومدم بگم که من هم شما و هم دایی عزیز را بی حد و اندازه دوست می دارم و این همون چیزیه که همه می دونن.الان هم تصمیم دارم کمی از خاطراتم که توام با دایی رضا و زن دایی هست بنویسم . یادمه کوچولو که بودم همیشه وقتی می رفتیم تهران دوست داشتم برم توی اتاق دایی رضا ،نمی دونم چرا ولی اتاق دایی را یه جور خاص دوست داشتم ،ازاینکه کنار دایی بودم و اون هم باحوصله ی تمام در مورد کتاب های مختلفش برام صحبت می کرد لذت می بردم. منم از این همه مهربونی استفاده می کردم و از دایی می خواستم کامپیوترش را روشن کنه و من رنگ بازی بکنم .بله رنگ بازی ،دقیقا همین نام را به کار می بردم.یک بار یه مجسمه ی تقریبا کوچک روی میز دایی دیدم و ازش پرسیدم دایی این مجسمه چیه دایی بهم گفت این مزار خواجه حافظ شیرازیه و کلی در مورد حافظ برام صحبت کرد و شایدم علاقه ی بی حد من به ادبیات به خاطر همین مهربونی هاست.روزها سپری شد، ما هم بزرگتر شدیم و زن دایی هم به جمع مان وارد شد ،و حالا علاوه بر دایی رضای مهربون یه زن دایی مهربون هم داریم که فکر نمی کنم بتونید نظیرش را پیدا کنید .من از اینکه مثل یک دوست با ایشون رابطه برقرار می کنم بسیار خرسندم وقتی با زن دایی صحبت می کنم اصلا فاصله ی سنی را احساس نمی کنم زن دایی من یه مدد کاراجتماعیه . من همیشه دوست داشتم توی اجتماع یک چنین شخصیتی داشته باشم که پر از انسان دوستی هست.همیشه از دیدارشون فوق العاده خوشحال می شم وهیچ وقت دوست ندارم لحظه ی خداحافظی فرا برسه .در پایان هم باید بگم من گنجینه ی اشعارم زیاد قوی نیست ولی یه بیت شعر بلدم که همیشه توی خاطرم هست و این همون شعری هست که وقتی 13 ساله بودم دایی رضا برام نوشت و این ارزشمند ترین اندوخته ی ذهنی من در عین سادگی است و منم اونو با تمام وجود تقدیم می کنم به شما زن دایی مهربون:
زندگی زیباست ای زیبا پسند![]()
زنده اندیشان به زیبایی رسند![]()
آن قدر زیبات این بی بازگشت ![]()
کز برایش می توان از جان گذشت![]()
ارادتمند همیشه گی زن دایی ،دایی رضاو همه ی دوستان خوب.........فاطمه.![]()
به نام خداوند مهربان
و بازم سلام.
این بار تصمیمش قطعی بود ،می خواست بره و کاریش هم نمی شد کرد . این بار تصمیم ،تصمیم خودش بود اینو خیلی راحت می شد از ناسازگا ری هاش فهمید .چند بار بابا را عصبانی کرده بود .اخه سابقه نداشت این همه بیقراری بکنه.خلاصه شرایط را خودش فراهم کرده بود که از پیش ما بره.شب قبل از رفتنش وقتی مطمئن شدم راست راستی داره می ره ،توی حیاط رو به روش نشستم .چشمام را به چشمای درشتش دوختم و گفتم :دلم برات تنگ می شه ،این چند سال شده بودی جزئی از خانواد ه ی ما ،کلی باهامون هم سفر بودی ،و زمینه ی خوشحالیمون را خیلی از موقه ها تو فراهم می کردی،بهش گفتم یادته با دایی رضا و زن دایی همگی رفتیم شمال ،چقدر خوش گذشت.اما حالا که داری می ری تا دوباره یکی بیاد جای تو هیچ جا نمی ریم . ولی قول بده با صاحب بعدی ات هم مهربون باشی .امروز یک هفته است که ماشینمون از پیشمون رفته و الان پیش صاحب جدیدش هست . جاش توی حیات خیلی خالیه .بابا می گه تا چند ماه دیگه یدونه بهتر و مدل بالا ترش جاشو توی حیاط می گیره .اما می خوام بدونه که هیچ و قت فراموشش نمی کنم.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
از ماشین که بگذریم جا داره از مسئولین عزیز تشکر بکنم که باعث شدند چهارشنبه و پنج شنبه هم تعطیل بشه .البته به حال من فرق نکرد چون پیش دانشگاهی دو روز آخر هفته تعطیله اما همه ی لطفش به این بود که دایی رضا ی عزیزم بالاخره افتخار دادند و یک روز میهمان ما شدند .صادقانه می گم که این چند روز با حضور دایی و زن دایی عزیزم و خاله های عزیزم و مامان بزرگ و بابابزرگ مهربونم فوق العاده خوش گذشت .و برای تک تکشون خواهان بهترین ها هستم.(و امیدوارم از این فرصت ها زیاد پیش بیاد تا ما بتونیم دایی رضا را هم ببینیم .)راستی از همه ی شما دوستان عزیزم هم ممنون و متشکرم که به کلبه ی ما سر می زنید .سعی می کنم بتونم وبلاگم را سریع تر از این به روز کنم تا شرمنده ی دوستان خوبم نشم . آرزومند آرزوهاتون......فاطمه
راستی وبلاگشقایق هم به روز شد.