تبليغاتX
یادداشتهای روزانه
یادداشتهای روزانه

به نام خدا

و سلامی دوباره

امیدوارم حال همه خوب باشه و همتون سر سرحال و سلامت باشید.راستی هوا چطوره ؟اینجا خیلی سرده ،گاهی هم آفتاب می شه ولی هنوز در آرزوی برف هستیم .دلم لک زده برای برف بازی (مثل بچه ها).چرا همه فکر می کنن بازی برای کوچکتر هاست.من هنوزم عاشق برف بازی هستم . اللخصوص با شقایق که ریسکش خیلی زیاده ،از لحاظ حفظ جان عرض کردم.خلاصه اومدیم این طرفا گفتیم به روز هم بشویم . یه کلیپ خیلی جالب و دل نواز در مورد زیارت امام رضا (ع) براتون گذاشتم که امیدوارم حتما ببینید .

تو دل یه مزرعه

یه کلاغ رو سیاه

هوایی شده بره

پابوس امام رضا

اما هی فکر می کنه

اونجا جای کفتراست

آخه من کجا برم

 یه کلاغ که روسیاست

من که تو سیا هی یا

از همه رو سیاه ترم

میون اون کبوترا با چه رویی بپرم

تو همین فکرا بودش

کلاغ عاشق ما

یه دلش می گفت برو

یه دلش می گفت بمون

که یهو صدایی گفت :

تو نترس و راهی شو

به سیاهی فکر نکن

تو یه زائری برو

 

کلیپ

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 11:37  توسط فاطمه   | 

به نام خدا وند مهربان

و سلامی دوباره

حالتون چطوره دوستای خوبم؟

امیدوارم تک تکتون شاد باشید و سلامت.

اخرین بار که این وبلاگ به روز رسانی شده اول آذر ماه بوده . وهمه ی اینا از سر مشغله های روزمره است که بالاخره باید یه جاهایی بی خیال همشون شد.امروز سه شنبه است و به نوعی آخر هفته ی ما پشت کنکوری ها.

همین جا لازمه بگم که برای روز جهانی معلولین یه مطلب جالب نوشتم و قصد داشتم به روز بشم که به دلایلی چند فرصت نشد شما هم عذر خواهی منو بپذیرید چون وظیفه ای بود که متاسفانه نتونستم انجامش دهم .ولی به عنوان یه دوست واقعی برای همه ی معلولین جامعه ی بزرگمون آرزوی موفقیت دارم. موفقیتی که به اون ها نزدیک تر از منه ،موفقیتی که در خور اوناست و چه بسا موفق تر از ما هستند . امیدوارم این انظار عمومی که توی جامعه وجود داره و متاسفانه نادرسته، به کلی ریشه کن بشه.

 

                                                                    

دیشب پدرم  مجله ی انحصاری استان مرکزی را گرفته بود داشتم سریع ورق می زدم و می خوندمش که رسیدم به بخش داستان های کوتاه داستان ها را تا آخر خوندم و یکی شون به نظرم آشنا آمد نگاه کردم دیدم اسم منو آخرش نوشتن ،بعدا فهمیدم این همون مطلبی بوده که تابستان فرستاده بودم دفتر مجله و حالا چاپش کردند و همین مسئله کوچک زمینه ی خوشحالی ام را فراهم آورد.دیشب داشتم فکر می کردم که امسال ما اون قدر به کمبود وقت اقرار کردیم که هر کی ندونه فکر می کنه ما شبانه روز برای کنکور درس می خوانیم در حالی که اصلا این طور نیست و ما فقط هفته ای یک روز وقت داریم تا برای کنکور درس بخونیم . این روزا بحث دانشگاه داغه و همه ی در این مورد صحبت می کنند جنب و جوش و شایدم استرس مون روی مامان و بابا و حتی عمو ها و عمه هاو... هم تاثیر گذاشته و اونا هم با دیدن من یا دانشگاه می افتند . از دانشگاه هم بگذریم !!!!!!!

                                                              

می رسیم به تنور انتخابات که این روزا گرمتر از گرمه  و همه در صددند تا یک انتخاب خوب از خودشون ارائه بدن البته اسامی نامزدین شورا حالا به طور کامل شناخته نشده .

                                                                      

                                                                

از اخبار روز هم براتون یه خبر داخل شهری تعریف می کنم ،در شهرستان ساوه نو زادان 4 قلو در بیمارستان 17 شهریور متولد شدند.خبر روزنامه بدین شرح است:

کیومرث ....کارگر شرکت.....در نیمه ی آبانماه صاحب 4 فرزند شد .خانم حسینی همسر ایشان که قبل از این مادر یک دختر بودند حالا مادر سه دختر و یک پسر دیگر هم شدند .مسئول بخش بیمارستان 17 شهریور ساوه حال عمومی نوزادان را که یک پسر و سه دختر هستند رضایت بخش اعلام کرد . شرکت.....به مناسبت تولد 4 فرزند کوچولو ی این پدر و مادر یک باب منزل به ایشان تقدیم نمود.

((به نقل از روزنامه ی گلهای ساوه،)) 

                                                                      

عکس 4 قولو ها توی روزنامه هست . هر چهارتاشون تپل و دوست داشتنی اند.

دیگه حرفی نیست بازم آرزوی موفقیت برای شما . و بدرود تا مطلبی دوباره .

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 11:58  توسط فاطمه   | 

بر باد رفته :بهترین فیلمی که توی عمرم دیدم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 19:29  توسط فاطمه   |