
دایی ها و زن دایی های عزیزم مامان بزرگ و بابا بزرگ مهربونم
تشرف تان به سرزمین نور را تبریک می گم .
التماس دعا
به نام خدایی که در این نزدیکی هاست
و بازم دوباره سلام
(تمامی اسامی مستعار است)
لا به لای خط های پشت سر هم مشکی با محتویات کلمات قلمبه و ثقیل فلسفه فکرم سراغش را گرفت ،به یاد روزهای کودکی لبخندی بر لبم نشست و رفتم به سالها قبل ،سالها یی که حالا باورهای کودکی مان بر صفحه های سپیدش رنگ باخته . گوشی را برداشتم و شمارش را گرفتم :الو پری خودتی دلم برات شده...........
سلام فاطمه ببخشید کار دستمه بعدا تماس بگیر.
به خودم خندیدم و روی تموم دوستی هایی که قراره یه یه روزی این جوری بی رنگ بشند خط سیاهی کشیدم.
بعدش هم کلی خودم را سرزنش کردم که اصلا چرا زنگ زدم ،و حالا من موندم با یه عالمه سوال بی جواب .که واقعا چقدر آدم ها زود هم دیگه را فراموش می کنند .
بگذریم ،این روزا امتحانام شروع شده و درگیر هستم .درس های کنکور هم تقریبا تمومه .منتظرم تا ببینم خدا چی می خواد .از همه ی شما هم التماس دعا دارم .


تا دیدار مکتوب بعدی بدرود .
به نام سبز ترین یاد ها
و سلام
از وقتی که ماهیت اصلی قلم و کاغذ را شناختم، و فهمیدم که توی همین یه برگه ی سفید چه دنیای عجیبی می تونه وجود داشته باشه به دنیای اطرافم با دقت بیشتری نگاه کردم .توی کوچه ،خیابون ،مدرسه و....همه چیز را دقیق تر دیدم و شاید برای هر مسئله ی به ظاهر کوچکی ساعت ها فکر کردم و ده ها چرا آوردم .
توی دنیای قصه ها خودم را جای هر طور آدمی جا زدم تا در برخورد های اجتماعی قوی تر عمل کنم گاهی لباس دختری فقیر را بر تن کردم و گاهی جای منصب داران نشستم .و فهمیدم دنیای قصه ها زیباتر از هر دنیایی است.
وقتی که با اینتر نت آشنا شدم و تقریبا جز اصلی زندگی ام شد دایی عزیزم برام یه وبلاگ ثبت کرد با نام یادداشت های روزانه ی من ،دنیای کوچکم گسترش یافت و با افرا د بیشتری از این طریق آشنا شدم و حالا برای کسانی می نویسم که فکر می کنم شاید منتظر باشن.
شما تا حالا با دید دقیق به اطراف تون نگاه کردید ؟اگر این کار را کردید که هیچ ولی اگر نه همین امروز این کا را بکنید .چه می بینید ؟
پیرمردی را که با وجود سر مای استخوان سوز سر چهار راه ایستاده و چند تا روزنامه در دست داره و باچشمانی سرشار از التماس ازت می خواد که یک روزنامه بخری.
کودک خرد سالی که یه جعبه آدامس دستشه و اونم داره التماس می کنه که ازش خرید کنی .
دختر بچه ای که یه ترازو داره تا مردم خودشون را وزن کنند .
و شايد پسر 15 یا 16 ساله ای که یک سیگار دستشه .
سی دی فروشی که ایستاده و تا از کنارش رد می شی می گه فیلم فلان عروسی و فلان جشن موجوده با قیمته فقط 500 تومن .(آبروی مردم به چه قیمتی؟)
و........
برای به دست آوردن دل اون کودک و پیرمرد چقدر باید خرج کرد؟
چند روز ؟
چند تاشون را می شه رازی کرد ؟10تا 100تا؟
به اون جوون چه طور بگیم که داره آینده اش خراب می شه؟
به همین سی دی فروش ها! چطور بگیم که آبروی مردم بازیچه ی دست ما نیست ؟
نه به قول قدیمی هه یه دست صدا نداره باید دست تامون را توی دست هم بذاریم تا مشکلات حل بشن.