تبليغاتX
یادداشتهای روزانه
یادداشتهای روزانه

به نام خداوند مهربان

و سلامی دوباره

تابستان هم در حال گذره .این بدترین تابستان عمرم بود. بار اولم نیست که از تابستان گله مندم و قطعا آخرین بار هم نخواهد بود .

                                                            

بگذریم .برای حرفای مهم تری اومدم آخه وضعیت روحیم بهتر از چند روز قبله . اومدم ماه مبارک شعبان را به همه ی دوستان خوبم تبریک بگم .به خصوص به پیشگاه  امام زمان(عج) .اومدم تولد عزیزانم را که توی این ماه مبارکه تبریک بگم اصولا دوستان یا نزدیکانی که توی ماه شعبان به دنیا اومدند  این تاریخ تولدشون را هیچ وقت از یاد نمی برم.

پدر عزیزم تولدت مبارک من ترجیح دادم این تولدت را جشن بگیرم که می دونم خودت بیشتر دوست داری .خوش به سعادت که روز ولادت سومین اختر تابناک امامت متولد شدی .

حسین عزیزم ،پسر خاله ی وبلاگ نویسم تولد شما هم مبارک . به شما هم می گم خوش به حالت که تولدت سوم شعبانه این یه سعادت بزرگه عزیزم .امیدوارم به همون جایی برسی که آرزو داری .امیدوارم به یاری امام حسین همیشه سرافراز و مایه ی افتخار مامان و بابا باشی . راستی به ماه قمری چند ساله می شی؟ثانی العشر یا واحدالعشر؟شوخی کردم .

تولد هر کدوم از شما دوستان خوبم که توی این ماهه مبارکه مبارک .

یه کار دیگه هم داشتم شما دوستانی که به شدت علاقه مند بازی های رایانه ای هستید لطفا نظر خودتون را برام بنویسید داریم یه تحقیق انجام می دیم که به کمک شما احتیاج دارم برام بگید که این بازی ها چقدر روی رفتارتان موثره و بگین که تاثیرش مثبته یا منفی .؟

از همراهی تون ممنون

آرزو مند آرزوهاتون

روزانه های من

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 19:42  توسط فاطمه   | 

به نام خداوند مهربان

و دوباره سلام

تابستان امسال برای من یه تابستان  پر از هیجان بود توی تمام عمرم این قدر استرس را تجربه نکرده بودم . امتحان کنکورر،جوابش ،انتخاب رشته و.....حسابی مشغولم کرد. قبولی به یه طرف زحمت انتخاب رشته هم یک طرف تازه بعد از این همه  تلاش معلوم نیست که توی انتخاب رشته چه بلایی به سرت می یاد. انتخاب رشته هم تموم شد و باز هم منتظر جوابیم . یک هفته صبح زود می رفتیم دفتر مشاوره ساعت 3 برمی گشتیم و شب ها هم زودتر از 3 بامداد نمی خوابیدم . خیلی سخت بود تردید و دو دلی توی انتخاب رشته زیاد به سراغ ادم می یاد .اگه یه نفری مثل بابا مامان بهت امید ندن هیچ شانسی برای خودت نمی بینی .

 

امسال دانشگاه درصد قبوای ها را برده بالا و می تونم با جرئت بگم نود درصد از بچه هایی که با هاشون در ارتباطم مجاز به انتخاب رشته شدند . بگذریم از این بحث یه مدتی هست که آرزو می کنم که ای کاش آدم توی زندگیش این همه نگرانی نداشت نه صرفا خودم همه ی آدم ها اصلا خود شما بوده روزی که نگران چیزی نبوده باشید؟ اگر همچین روزی بوده قطعا باید خدا راشکر کرد .منم مدتی توی یک تعارض اجتناب –اجتناب گیر کردم این تعارض از نظر روانی بالا ترین فشار روانی را بر ذهن و روح آدمی وارد می کنه .بازهم هم باید به خدا توکل کرد و به قول بابا باید گفت به حق طاها و یاسین .

خدایا کمکم کن جز به راحت راه نروم ،و جز به درگاهت به درگاه دیگری پناه نبرم.

خدایا دستان خسته ی هیچ بنده ای را از درگاهت نا امید برنگردان

آمین یا رب العالمین

 

                                      

 

                          

                                                   

                                                                  

                                     

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 19:33  توسط فاطمه   | 

                                                        بهنام خداوند مهربون     

وسلامی دیگر

و تشکر به درگاه پروردگارم که کرم و مهربانی اش بر همگان آشکار است.

بعد از مدت ها با روحیه ای بهتر از قبل و شاید با استرسی کمتر تصمیم به به روز کردن این وب سایت گرفتم .یه مدتی واقعا سر در گم بودم منتظر،دلواپس و به گفته ی دیگران پرخاشگر و عصبی .بالاخره انتظار ما هم به سر رسید و نتایج اولیه ی دانشگاه معلو م شد خدا را شکر منم مرحله ی اول را با موفقیت پشت سر گذاشتم از رتبه ام هم رازی ام و حالا در تلاطم انتخاب رشته این یکی از همه سخت تره .آدم واقعا نمی دونه باید به کی اعتماد کنه نمی دونه بازم باید امیدوار باشه یا نه . راستی تا یادم نرفته همین جا از همه ی دوستان خوبم ،دایی ها و خاله های گلم تشکر می کنم و همیشه آرزومند آرزو هاشون هستم از اینکه شما هم در شادی من شریک شدین ممنون . امیدوارم بتونم این همه مهربونی را جبران کنم .

از دانشگاه و رتبه که بگذریم یه خبر جدید دارم که دو روز پیش روی تلفن همراه هم شهریان ساوه ای اس ام اس شد .

متن اس ام اس حاکی از این بود که ساوه فرمانداری ویژه شد و از استان مرکزی جدا گشته و تحت نظر  استان قم است.این خبر مقدمات شادی همشهریان را فراهم آورده و ما هم از شادی اونها شادیم.

روز پدر را که البته 4 یا 5 روزی ازش گذشته تبریک می گم و به همه ی پدران عزیز می گویم که:

پدرم دستانت باران عاطفه است و نگاهت رسول مهر از یاریت توان می گیرم و بر دستان توانمندت هزاران بار بوسه می زنم .

و امیدوارم همه ی پدرانی که سایه ی گرمشان به دور از خانواده است قرین رحمت الهی باشند.

روز پدر که بود مامان و اعضای خانواده ما را تنها گذاشتند و به دنبال جشن و سرور این عید بودند غذا پختن هم رسما برای اولین بار به من واگذار شد مامان سرفت و من موندم یه دنیا غصه که الان همه گرسنه مسی مونند خلاصه بعد از مطالعه ی 2 الی 3 تا کتاب آشپزی و 2 الی 3 ساعت تماس تلفنی با مادران با تجربه ی دوستانم یه چیزی یاد گرفتیم و اقدام به پختن کردم .گوجه ،....زرد چوبه،....نمک،....ربه گوجه،....برنج،.....سیب زمینی،......خلاصه غذا را دم کردم و رفتم سراغ کار خودم بهد از نیم ساعت که در قابلمه را برداشتم شک داشتم که این برنجه یا آش اعضای خانواده هم بعد از بازگشت توی رو دربیاستی گیر کردن و این آش برنج را تا آخرش نوش جان کردند ولی نمی دونم چرا موقه ی خوردن قیافه هاشون عوض شده بود .این نگفتم که فکر کنین من هیچ کاری بلد نیستتم  بالاخره درس و مشق و سرگرمی هایی مثل اینترنت و کامپیوتر همیشه فرصت یاد گرفتن این جور کارها را از من گرفته حالا هم یک هفته ست تحت آموزش مامانم چرا که عقیده داره اگه من یه شهر دور قبول بشم و برم دانشگاه از گرسنگی می میرم.

از همراهی تون صمیمانه ممنون

قول می دم روزانه های من روزهاش بی گاه نشه

آرزومند آرزوهاتون

روزانه های من!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 13:37  توسط فاطمه   |